بدين سوى خندق ؟ گفتا كه بجنگ تو آمدهام . عمرو گفتا كه من عيب و عار دارم كه با تو مصاف دهم و جنگ كنم . امير المؤمنين على گفتا كه من بارى نه عيب دارم و نه عار دارم كه با تو جنگ كنم .
پس چون قصد جنگ كردند امير المؤمنين على گفت كه من پيادهام و تو سوارى ، تو نيز پياده شو . عمرو را از آن سخن خشم آمد ، و از اسب فرو آمد ، و شمشير بكشيد و بهر دو پاى اسب زد ، و هر دو پايش بينداخت ، و گفت كه اكنون پياده گشتم هيچ بهانه ديگر مانده هست تا من مردمان را از عذاب تو برهانم .
و اين عمرو مردى بود كه مبارزان عرب « 1 » او را به دويست مرد جنگى نهاده بودند ، خواهى پياده و خواهى سوار .
پس امير المؤمنين على رضى اللَّه گفت كه اى عمرو با تو جنگ كنم و ترا بكشم به يارى خداى عزّ و جلّ ، و لكن بدان پيمان كه تو هيچ يار نياورى با خويشتن . عمرو گفتا كه مرا با تو يار به كار بايد ؟ و بجنگ اندر آويختند ، و همى كوشيدند از چاشت گاه تا نماز پيشين . و هر زخمى كه عمرو بزدى امير المؤمنين على رضى اللَّه رد باز مىكردى ، و هر زخمى كه امير المؤمنين براندى عمرو رد باز مىكردى . و هر دو لشكر از دور ايستاده بودند و در ايشان نگاه همى كردند ، و هيچ به يارى ايشان نمىيارستند رفتن از جهت عمرو كه او را خشم آمدى و گفتى كه جايى كه من با غلامچهاى همچون على جنگ كنم مرا يار بايد ! با چنين كس مرا هيچ يار به كار نيايد .
پس همچنين مىآويختند با يك ديگر تا نماز پيشين ، و گرد و خاك از ميان ايشان برخاست ، و هر دو از چشم لشكر ناپديد شدند . و ياران پيغامبر صلّى اللَّه عليه و رضى اللَّه عنهم بر امير المؤمنين على رضى اللَّه عنه
هامش
( 1 ) قريش . ( بو )