عليه السّلم ايشان را دستورى داد و باز خانهاى خويش رفتند . و خداى عزّ و جلّ اين آيت بفرستاد :
وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ ، إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِراراً
. « 1 » گفتا ايشان دستورى خواستند از بهر عورت و عورتشان از آن جا دور بود ، و ايشان مىخواستند كه از حرب بگريزند .
پس آن سپاه بران لب خندق فرو آمده بودند و گه گاه بيك ديگر تير همى انداختند . و چند روز برآمد و هيچ كس كشته نشد مگر از كافران سه تن . و هم بر آن حال همى بودند تا بيست و هفت روز بگذشت ، و هيچ كس اندر حرب كشته نشد مگر اين سه تن : يكى عمرو عبد ودّ بود و او مهتر مبارزان قريش بود و آن روز بحرب بدر بوده بود و زخمها خورده بود و خسته شده و بحرب احد نيامد كه هنوز درست نشده بود و بدين حرب آمده بود .
و چون بيست و هفت روز گذشته بود برخاست و سلاح برگرفت و بلب خندق آمد تا آن خندق را ببيند و گرداگرد خندق بگشت و آن را بديد و بازگشت ، و تنى چند را بخندق فرستاد بجنگ ، و امير المؤمنين على بن ابى طالب رضى اللَّه عنه بيامد و با ايشان جنگ كرد و دو تن را ازيشان بكشت ، يكى عتبه نام بود از بنى عبد الدّار و ديگر نوفل بن عبد العزى .
پس گروهى بيامدند پيش عمرو عبد ودّ و على بن ابى طالب را رضى اللَّه عنه مىستودند و مىگفتند كه اين على آنست كه هيچكس به دو برنيايد . و عمرو بفرمود تا اسب او را زين برنهادند ، و نام ان اسب مهلوب « 2 » بود و هيچ جاى نبود و هيچ مصاف كه عمرو بران اسب نشستى كه نه پيروز
هامش
( 1 ) الاحزاب 13
( 2 ) ملهوت . ( بو ) - ملهوف . ( ابو الفتوح )