زارى همى كردند . پس هر چند كه ايشان بيك ديگر برآويختند هر يك بر يك ديگر ظفر نيافتند و هر دو مانده و خسته گشتند .
و امير المؤمنين على رضى اللَّه عنه چون دانست كه خسته گشته است ، ترسيد كه اگر از عمرو باز گردد او را يار آيند و او را بميان اندر گيرند ، و ياران پيغامبر همه ازان سو خندق بودند ، و ازين سو هيچ كس نبود .
و على رضى اللَّه عنه تنها بود ، و ياران پيغامبر ازين سو نتوانستندى آمد و عمرو را نزديك بودند و به يارى او توانستندى آمد .
پس امير المؤمنين على رضى اللَّه عنه گفت كه يا عمرو نگفته بودى كه يار نياورم ؟ و چندانى گرد و غبار بود كه هيچ كس خود ديدار نمىبود .
پس عمرو گفتا كه من كرا به يارى آوردم ؟ امير المؤمنين على گفتا آنك پسرت مىآيد ، و ياران با خود دارد . عمرو از پس نگاه كرد ، و امير المؤمنين على ذو الفقار بزد و يك پاى او ازش بينداخت . « 1 » و عمرو ازان زخم خسته شد و بر امير المؤمنين على خشم گرفت از جهت آن كه با او مكر كرده بود ، و آن پاى بريده خويش برداشت و بامير المؤمنين على انداخت ، و او سر فرو داشت و اندر گذشت ، و ديگر بار ذو الفقار بزد و او را به دو نيم كرد . و سبك اندر خندق آمد و پيش پيغامبر عليه السّلم و ياران باز آمد .
و آن سپاه آنجايگاه همى بودند . و اين جا بود كه پيغامبر صلّى اللَّه عليه و سلّم گفت كه :
الحرب خدعة .
هامش
( 1 ) آنك پسرت آمد و خود هيچ كس نمىآمد . پس عمرو از پس باز نگرست .
على رضى اللَّه عنه ذو الفقار بگزارد و يك پاى عمرو از ران فرا بيرون انداخت . ( بو ) آنك پسرت آمد و خود هيچ كس همى نيامد . پس عمرو از پس نگريست . على رضى اللَّه عنه ذو الفقار بگزارد و پاى عمرو از ران بيرون انداخت . ( صو )