پس چون عمرو كشته شد دل آن سپاه شكسته گشت ، و هيچ بجنگ اندر نيامدند و دو هفته ديگر آنجا بماندند .
پس مردى بود نام وى نعيم بن مسعود و او مهتر بنى غطفان بود ، و با پيغامبر صلّى اللَّه عليه دوست بود ، و همه بنى قريظه اندر حكم او بودند . « 1 » اين نعيم بنزديك پيغامبر صلّى اللَّه عليه و سلّم آمد و مسلمان گشت ، و گفت كه من دير است تا مسلمان بودم و اكنون مرادم برآمد كه مسلمانى آشكارا كنم . اكنون يا رسول اللَّه مرا چه فرمايى تا من آن كنم ؟ پيغامبر صلّى اللَّه عليه گفت كه فرمان من كار اين لشكر است .
گفت كه اگر خواهى تا من لشكر را باز گردانم .
و سبك برفت و پيش مهتران بنى قريظه رفت و گفتا بدانيد و آگاه باشيد كه من ديك پيش ابو سفيان « 2 » بودم ، و گروهى با وى بودند از قريش ، و همى گفتند كه ما را بدين حرب كى آورد كه عمرو بن عبد ودّ كشته شد ؟ و اين حرب ، جهودان خواسته بودند و ايشان همسايهء محمّداند .
اكنون فردا ما ايشان را گوئيم كه ما از بهر شما آمدهايم ، اكنون شما در پيش مصاف باشيد ؛ تا از پيش باشند اگر ظفر ما را باشد خود نام ما بود ، و اگر ظفر ما را نباشد محمّد خود ايشان را گيرد و كشد . شما گوئيد ، نه كه شما پيش رويد . بنى قريظه نعيم را گفتند كه راست همى گواى كه ايشان خود حرب نمىكنند و هم چنان نشستهاند .
پس نعيم برخاست و پيش ابو سفيان رفت و او را گفت كه [ درين ] جايگاه هيچ كس قوىتر از بنى قريظه نيستند و ايشان مىخواهند كه شما
هامش
( 1 ) و با پيغامبر عليه السّلم دوست بود و با بوسفين نيز دوست بود و همهء بنى قريظه اندر دست وى بودند . ( بو . صو )
( 2 ) كه من دوش بنزديك بوسفين . ( بو . صو )