كردند ، و باز بحرب مشغول شدند .
و حرب سخت شد . و ياران حسين آنك مانده بودند صبر كردند ، و حرب بحسين رسيد . و حسين پيش اندر آمد . زهير بن القيس « 1 » پيش حسين شد و گفت و اللَّه كه تو پيش نه شوى تا جان بتن من اندرست ، و پيش حرب رفت و شعرى همى گفت :
افدى حسينا هاديا مهديا * اليوم القى جدك النبيا
و حسنا و المرتضى عليا * و اسد اللَّه الشهيد الحيا « 2 »
و حرب همى كرد تا كشته شد .
پس ياران حسين آنك مانده بودند گفتند تا از ما يكى مانده است گزند به تو نه رسد . حسين را آب به چشم اندر آمد و گفت جزاكم اللَّه خيرا . پس ايشان يك يك پيش حرب همى شدند و هر كى پيش رفتى گفتى بدرود باش يا فرزند پيغامبر . حسين گفتى تو رفتى و من از پس تو آمدم . و همچنين همى كردند تا هر چه با وى كس بود از اوليا و شيعت همه كشته شدند . الى رحمة اللَّه تعالى .
و حسين بماند با برادران و فرزندان و عم زادگان پسر جعفر بن ابى طالب و پسران مسلم بن عقيل . حسين گفت اكنون نوبت من آمد . ايشان گفتند نيكو باشد كه زنده باشيم تو پيش حرب شوى ؟ پس نخستين كسى كه حمله كرد از اهل بيت او ، پسرش بود على اكبر رضى اللَّه عنه ، و اين شعر همى گفت :
انا على بن الحسين بن على * نحن و رب البيت اولى بالنبى « 3 »
و دوازده حمله بكرد و بهر حمله يك تن و دو تن بيفكند و تشنگى غلبه كردش ، و گفت يا پدر تشنگى . . . حسين گفت : فداك ابوك ، چه توانم كردن ؟ و فراز شد و زبان خويش بر زبان پسر نهاد تا تر شد ، و على باز گشت و باز حرب شد . و مردى نامش مرة بن سعد « 4 » خذله اللَّه ، از پس وى اندر آمد و شمشيرى بزد و بيفكندش و خلقى بر وى گرد آمدند و پاره پاره كردندش . حسين چون چنان ديد بگريست بآواز بلند .
پس عبد اللَّه بن مسلم بن عقيل رضى اللَّه عنه بيرون شد مردى نامش صبيح « 5 » لعنه اللَّه تيرى بزد و دستش بر پيشانى بدوخت ، او برگشت هم صبيح لعنه اللَّه تيرى ديگر بزد
هامش
( 1 ) زهير بن القين . ( تاريخ طبرى )
( 2 ) و در موارد بعدى نيز .اقدم هديت هاديا مهديا * فاليوم تلقى جدك النبياو حسنا و المرتضى عليا * و ذا الجناحين الفتى الكمياو اسد اللَّه الشهيد الحيا ( تاريخ طبرى )( 3 )انا على بن حسين بن على * نحن و رب البيت اولى بالنبىتاللَّه لا يحكم فينا ابن الدعى . ( تاريخ طبرى )( 4 ) مرة بن منقذ بن النعمان العبدى .
( تاريخ طبرى )
( 5 ) عمرو بن صبيح الصدائى . ( تاريخ طبرى )