كوثر بن بدر التميمى ، و او را گفت اگر عمر حرب كند و اگر نه او را بند كن تا من كسى فرستم تا حرب كند .
عمر چون اين نامه بر خواند هم آن گاه بر نشست و سپاه را بر نشاند و آهنگ حرب كرد ، و بانگ كرد و گفت يا حسين من جهد كردم كه مگر حرب نبايد كردن تا به خون تو انباز نه باشم . اين كار همى برنيايد و همى فرمان نه كنى . و عبيد اللَّه اكنون رسول فرستاده است كه اگر من حرب نكنم مرا بند كند . ترا آگاه كردم . حسين گفت مرا امروز زمان ده تا فردا . گفت دادم .
پس حسين آن شب همه شب سلاح راست كرد . پس به نيم شب رسول عبيد اللَّه بن زياد لعنه اللَّه فراز رسيد سوى عمر بن سعد ، و گفت آب فرات برايشان بگير ، و دست باز مدار كه آب خورند تا از تشنگى بميرند . و چون حسين را بكشى تنش بسم ستوران بكوب . عمر بن سعد هم آن گاه پانصد مرد بلب رود فرات فرستاد تا آنجا كه آب خور بود بگرفتند و بلشكر حسين آب نبود و همه تشنه بماندند ، و حسين رضى اللَّه عنه آن شب سلاح راست همى كرد و اين شعر با خويشتن همى گفت :
يا دهر اف لك من خليل * فقدت الاشراف « 1 » و الاصيل
و على اصغر بيمار بود و شعر پدر بشنيد بگريست و زنان همه بگريستند ، و بانگ زنان برخاست . حسين گفت مه گرييد كه دشمن شاد گردد . پس حسين سر بر آسمان كرد و گفت يا رب تو دانى كه اين مردمان با من بيعت كردند و مرا بخواندند و اكنون بيعت همى نقض كنند ، يا رب تو داد من از ايشان بده .
پس حسين آن مردمان را كه با وى بودند كه اهل شيعت وى بودند گرد كرد و گفت آنچه بر شما بود كرديد ، و من شما را نه بحرب آوردم ، و نه دانستم كه مرا چنين افتد ، و من از جان خويش نوميد شدم ، و شما را از بيعت خويش بحل كردم . هر كى خواهد كه باز گردد ، باز گرديد . ايشان گفتند يا ابن رسول اللَّه روز رستخيز پيش محمد عليه السّلم چه حجت آريم كه فرزندان او را بدست دشمن يله كنيم و خود برويم ، ما همه جانها پيش تو فدا كنيم .
و حسين صلوات اللَّه عليه تعبيه همى كرد سپاه را ، ميمنه و ميسره راست همى كرد ، و گرداگرد خيمهء زنان كنده كرد و هيزم اندر نهاد ، و گفت چون من بحرب مشغول شوم شما آتش بدين هيزم اندر زنيد تا بزندگانى من كسى آهنگ خيمه شما نكند .
پس حسين يك ساعت بخواب اندر شد پيغامبر را صلوات اللَّه عليه بخواب ديد كه او را گويد يا حسين غم مدار كه تو فردا شب با ما باشى ، حسين بيدار شد و گريستن بر وى افتاد . ياران او را گفتند چه بود ترا ؟ گفت چنين بخواب ديدم .
هامش
( 1 ) كم لك بالاشراق . ( تاريخ طبرى )