مكه برفت و اگر وى بكوفه آيد كار عراق بر ما تباه كند . كرا فرستم بدين كار ؟
سرحون گفت عبيد اللَّه بن زياد را فرست تا وى اين كار تمام كند . يزيد عهد عراق بعبيد اللَّه بن زياد فرستاد و او را از آمدن حسين بن على آگاه كرد ، و گفت كسى را ببصره خليفت كن و خود بكوفه رو و مسلم بن عقيل را و هر كى با او بيعت كرده است سوى من فرست ، و اگر نه بكش . و اگر حسين را بيابى اگر بيعت كند و اگر نه او را نيز بكش و سرش سوى من فرست .
پس چون نامه بعبيد اللَّه بن زياد لعنه اللَّه بالف لعنه رسيد شاد شد ، و برادر خويش را عثمان بن زياد را بر بصره امير كرد ، و خود آهنگ رفتن كرد . پس همان شب مسلم ابن حاردو « 1 » سوى وى آمد و گفت رسول حسين آمدست با نامها سوى شيعيان و ايشان را همى بخواند ، اين مهتران بصره فلان و فلان را ، و ايشان آن رسول را پنهان همى دارند تا تو بر وى آن گاه او را بيرون آرند . عبيد اللَّه بن زياد حيلت كرد و همان شب اين سليمان مولاى حسين را طلب كرد ، و بگرفت ، و به چوب او را مقر كرد كه اين نامها سوى كى آوردهام . پس ديگر روز عبيد اللَّه مردمان بصره را گرد كرد و گفت من آگاه شدم كه حسين بشما نامه كرده است و رسول او را بگرفتم ، و مقر كردم .
و شما رسم من دانيد كه من چون كشندهام ، و همى بكوفه روم تا مسلم بن عقيل را و آن بيعتيان را بكشم ، و اگر حسين نيز يزيد را بيعت نكند او را هم بكشم ، شما هشيار باشيد . پس آن سليمان رسول حسين را رضى اللَّه عنه بياورد و پيش ايشان ميان به دو نيم كرد .
پس عبيد اللَّه بن زياد برفت با سپاهى بسيار . و هيچ كس خبر عبيد اللَّه بن زياد نه داشت .
چون بقادسيه رسيد سپاه را آنجا دست بازداشت ، و خود بر اشترى زينى نشست و برفت ، و بميان نماز شام و خفتن بكوفه رسيد ، و ده سوار با وى بودند . و عبيد اللَّه عمامه بر وى اندر كشيده بود ، و خبر آمدن حسين بن على بود رضى اللَّه عنه ، مردمان پنداشتند كه آن حسين بن على است و هر گاه كه بگروهى رسيدى سلام كردى ايشان همه بر پاى خاستند و گفتندى و عليك السلام يا ابن رسول اللَّه . و خلق بسيار بر وى گرد آمد ، و هر كسى همى گفت بخانهء من فرود آى ، و او همى رفت تا بدر سراى سلطان برسيد .
و نعمان بن بشر « 2 » امير كوفه به بام كوشك برآمد ، و پنداشت كه آن حسين است .
گفت يا ابن رسول اللَّه باز گرد كه ترا اينجا نه بايست آمدن . اكنون جايى فرود آى تا فردا . مردمان نعمان را دشنام دادند و گفتند در بگشا نوادهء پيغامبر را . پس عبيد اللَّه لعنه اللَّه بالوف لعنة گفت در بگشاى كه لعنت بر تو باد و بر فلانى ، يعنى حسين بن على .
مردمان او را بشناختند و بپراكندند . و نعمان در بگشاد .
و خبر به مسلم بن عقيل رسيد . مسلم برفت و بخانهء هانى بن عروه شد و او مهتر شيعت بود . و عبيد اللَّه بن زياد آگاه شد هم آن گاه . پس ديگر روز مردمان را گرد كرد و
هامش
( 1 ) المنذر بن جارود . ( تاريخ طبرى )
( 2 ) نعمان بن بشير الانصارى . ( تاريخ طبرى )