تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 1387

مساهمون:

ص١٣٨٧
كنند . عبيد اللَّه ، عمر بن سعد بن وقاص را بخواند و عهدى او را داد و گفت بايد كه به روى و هر كجا حسين را بيابى بگيرى . عمر بن سعد برفت اول محرم سال شصت و يك ، با چهار هزار مرد و روى بباديه نهاد ، و حسين عليه السلم از قادسيه بر سه ميل فرو آمده بود . پس عمر بن سعد مردى را از سپاهش نام وى حر بن يزيد از پيش بفرستاد و او از شيعت امير المؤمنين بود و لكن كس ندانست . پس اين حر برفت و حسين را بديد با آن همه عيال ، او را گفت كجا همى شوى ؟ گفت بكوفه . حر گفت بازگرد كه لشكر آمد از پس ، و عمر سعد با چهار هزار مرد ، و مسلم بن عقيل را بكشته‌اند بكوفه ، تو باز گرد . حسين گفت چگونه باز گردم با اين همه عيال ؟ گفت پس از راه زانستر رو از يك سو . حسين از راه يك سو شد ، و روى بنهاد تا بجايى رسيد نامش كربلا ، آنجا فرو آمد . عمر بن سعد بباديه اندر آمد خبر حسين بكربلا يافت . عمر لعنه اللَّه برفت و آنجا شد . چون اول روز سپاه پديد آمدند حسين رضى اللَّه عنه برنشست با آنك با وى بودند چهل سوار و صد پياده ، و پيش عمر شد بحرب ، و بجاى بيستاد تا عمر فراز رسيد . پس عمر از ميان سپاه بيرون آمد و بر حسين سلام كرد و گفت مكن هر چند كه شما بدين حقتريد ، خداى همى نه خواهد كه اين كار شما را بود ، و تو بيش از آن حرب نه توانى كردن كه على كرد ، و اين كار او را هم نبود ، و زندگانى بگرم بگذاشت و آخر كشته شد . خويشتن از اين كار بيرون آر تا برهى . حسين گفت از سه كار يكى با من بكن . مرا دست باز داريد تا به مكه شوم و بنشينم و مرا خود اين به كار نيست . يا دست باز داريد تا بثغرى شوم و آنجا بنشينم . يا دست باز داريد تا سوى يزيد شوم . عمر گفت نيكو گفتى تا من نامه كنم بعبيد اللَّه بن زياد تا چه فرمايد . و عمر با لشكر آنجا فرو آمد و نامه نبشت بعبيد اللَّه بن زياد . و جواب آمد كه حسين را نخست سوى من بايد آمدن تا من او را به يزيد فرستم . حسين گفت من خود سوى يزيد شوم ، كسى را ازان خويش با من فرست . عبيد اللَّه گفت لا و لا كرامة لك ، نخست بسوى من بايد آمدن تا با من بيعت كند بسوى يزيد . حسين گفت من سوى عبيد اللَّه نشوم . و اندرين يك هفته روزگار شد . و حسين بلشكرگاه خويش همى بود و عمر بلشكرگاه خويش همى بود ، و چون وقت نماز بودى همه از پس حسين صف زدندى و نماز كردندى . و خبر سوى عبيد اللَّه بن زياد شد نامه كرد بعمر بن سعد كه من ترا نه بدان فرستادم كه با حسين منازعت كنى و از پس وى نماز كنى . و مردى را بفرستاد نامش