پس روى را سوى على رضى اللَّه عنه كرد و گفتا يا على اگر اين كار به تو آيد ، نگر كه بنو هاشم را بر مسلمانان مسلّط نكنى . و روى سوى عثمان رضى اللَّه عنه كرد و گفت كه چون اين كار به تو اوفتد نگر كه بنو اميّه را بر مسلمانان مسلّط نكنى .
پس سست گشت و چشم بر هم نهاد . پس چشم باز كرد ، و پسر خود را گفت كه يا عبد اللَّه اين زخمها بكارد كى بر من زد ؟ گفت يا پدر اين زخمها ابو لؤلؤ بر تو زد غلام مغيرة بن شعبه . عمر گفت كه الحمد للَّه كه مرا ترسايى كشت و مرگ من بر دست ترسايى بود .
پس روى سوى اين چهار تن كرد و گفت ، نبايد كه اين خليفتى از ميان شما بيرون شود ، اين كار تمام كنيد ، و تا شما اين كار تمام كنيد صهيب را بگوييد تا نماز همى كند .
پس روى سوى پسر خويش كرد و گفت ، يا عبد اللَّه چون من از دنيا بيرون شوم پيش عايشه صدّيقه رضى اللَّه عنها رويد ، و بگوئيد اگر دستورى دهد مرا بتربت پيغامبر عليه السّلم بريد و در پهلو ابو بكر رضى اللَّه عنه دفن كنيد ، « 1 » و اگر دستورى ندهد مرا بگورستان بريد و هر كجا خواهيد دفن كنيد .
پس گفتا اين كار خليفتى را فصلى بكنيد « 2 » نبايد كه جهان بىامام ماند . پس گفتند كه تو خود كسى را نام زد كن . پس گفت كه من كرا نام زد توانم كردن ؟ اگر ابو عبيدة بن جرّاح زنده بودى او را دادمى كه پيغامبر صلّى اللَّه عليه گفت :
ابو عبيدة امين هذه الامّة .
و اگر سالم مولى حذيفه مانده بودى او را دادمى كه پيغامبر صلّى اللَّه عليه و سلم گفت :
هامش
( 1 ) سوى عايشه رويد و اگر دستورى دهد مرا هم آنجا كه بو بكرست بگور كنيد .
( بو . صو )
( 2 ) خليفتى زود فصل كنيد . ( بو . صو )