و خلق با وى بيعت كردن و جمله با وى راست شدند . « 1 »
مقتل امير المؤمنين عمر رضى اللَّه عنه « 2 »
امّا مقتل امير المؤمنين عمر بن الخطاب رضى اللَّه عنه چنان بود كه مغيرة بن شعبه را غلامى بود حبشى ، نام وى فيروز بود ، و او را بكنيت ابو لؤلؤ « 3 » خواندندى . و اين غلام ترسا بود ، و آهنگرى و درودگرى دانستى ، و خواجهيش مغيره هر روزى دو درم باجرت بر وى نهاده بود و عمر را رضى اللَّه عنه او كشت .
و سبب كشتن وى چنان بود كه اين غلام پيش عمر رضى اللَّه عنه آمد و گفت كه خواجهء من مغيره هر روزى دو درم اجرت بر من نهاده است و من بنمىتوانم داد كه بسيار است ، بايد كه او را بگويى تا اين اجرت من چيزى باز كم كند . « 4 » عمر رضى اللَّه عنه گفت كه تو چه كاردانى كه اجرت تو چندين همى خواهد ؟ « 5 » غلام گفت كه من درود گرى و آهنگرى دانم و نقّاشى دانم . عمر رضى اللَّه عنه گفت كه با اين چندين پيشه كه تو مىدانى اين دو درم بسيار نيست و بتوانى داد . اين غلام گفت كه من با اين همه آسياى باد توانم كرد و اگر خواهى يكى از بهر تو بكنم كه از مشرق تا مغرب هيچ كس مانند آن نتواند كردن و به همه
هامش
( 1 ) اينست حديث زهر دادن ابو بكر و مرگ او . پس عمر را بيعت كردند و خلق بر وى راست بيستاد . ( بو )
( 2 ) عمر بن الخطاب . ( بو )
( 3 ) بولولوه ( بو ) - ابو لؤلؤ . ( صو )
( 4 ) هر روزى تزه دو درم بر من نهاده است و من آن را همى نتوانم دادن . بايد كه او را بگويى تا اين تزه از من كمتر كند . ( بو ) - هر روزى برده . . . كه اين برده . . . ( صو ) [ « تزده ، تژده » مزد گندم آسيا كردن و اجرت آسيا ساختن باشد . ( برهان ) ]
( 5 ) كه او چندين تزه همى خواهد . ( بو ) - كه او چندين برده . . . ( صو )