زخم در وى كرد ، در بازو و بر سينه و بر شكم و يك زخم سخت بر نافش آمده بود ، و آن زخم او را زخمى كرد . « 1 » و عمر بيفتاد بىهوش ، و اين لؤلؤ بجست ، و از ميان آن خلقان بيرون دويد و بگريخت . پس چون يك زمان بود عمر رضى اللَّه عنه به هوش باز آمد ، و گفت عبد الرّحمن بن عوف را بگوئيد تا نماز كند . و عمر رضى اللَّه عنه را برگرفتند و به خانه بردند .
پس چون عبد الرّحمن نماز بكرد برخاست و پيش عمر رضى اللَّه عنه اندر شد . عمر گفتا يا عبد اللَّه « 2 » من اين كار مسلمانان به گردن تو اندر خواهم كردن ، چه گويى ؟ عبد اللَّه « 3 » گفتا يا امير المؤمنين اين كار مرا بسنده مكن كه مرا بدين هيچ كار نيست . « 4 » پس عمر رضى اللَّه عنه گفت پس اين سخن پيش هيچ كس مگوى . پس عبد الرحمن بيرون آمد .
و عمر رضى اللَّه عنه بفرستاد هم اندر ساعت و چهار كس را از ياران پيغامبر صلّى اللَّه عليه ايشان را كه پيغامبر عليه السّلم بزندگانى خويش ازيشان خشنود بود ، يكى ازان امير المؤمنين عثمان ، و دوّم امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب ، و سوم زبير بن عوام ، و چهارم طلحة بن عبد اللَّه بود .
و طلحه را طلب كردند و نيافتند و بجاى وى سعد بن ابى وقّاص را بياوردند . و گفتا چون پيغامبر صلّى اللَّه عليه ازين جهان بيرون شد از شما خشنود بود و اين خليفتى او نبايد كه از شما بيرون باشد .
هامش
( 1 ) بو لؤلؤ لعنه اللَّه پيش او رفت و او را بدان كارد حبشى بشش جاى ناگاه بزد ، بر بازو و بر سينه و بر شكم و بر پهلو و يكى كاردى بر نافش آمده بود و زخم آن كارد او را زخمى كرده بود . ( بو )
( 2 ) يا عبد الرحمن . ( بو ) - يا عبد الرحمن بن عوف . ( صو )
( 3 ) عبد الرحمن . ( بو ) - عبد الرحمن بن عوف . ( صو )
( 4 ) عبد الرحمن گفت مرا اين كار بسند مكن كه من اين نه خواهم و مرا به كار نيست . ( بو )