جهان از آن باز گويند . « 1 » اين غلام اين سخن بگفت و بيرون رفت . عمر رضى اللَّه عنه آن مردمان را گفت كه پيش وى نشسته بودند كه شما دانيد كه اين غلام همى چه گويد ؟ ايشان گفتند كه نه دانيم يا امير المؤمنين . گفت كه او مرا تهديد همى كند بكشتن .
پس ديگر روز كعب الاحبار پيش عمر رضى اللَّه عنه اندر آمد و گفت كه يا امير المؤمنين اگر وصيّتى خواهى كرد بكن كه ترا زندگانى سه روز بيش نمانده است . عمر رضى اللَّه عنه او را گفت كه تو چه دانى ؟ گفت كه من بتورات اندر ديدهام كه تو دوّم خليفت باشى از پيغامبر صلّى اللَّه عليه و زندگانى تو بگفته است كه چند باشد ، اكنون آنك مرا پيدا آمدست زندگانى تو بيش از سه روز نمانده است . عمر رضى اللَّه عنه آن حديث را عجب آمد از جهت آن كه هر چند بتن خويش اندر نگاه همى كرد هيچ رنجى و دردى و ضعفى نمىديد .
پس روز سهام عمر رضى اللَّه عنه برخاست بامداد ، و به مسجد آمد به نماز .
و گروهى بسيار گرد آمده بودند ، و صف پيش « 2 » بگرفته بودند ، و اين ابو لؤلؤ هم بصف پيش اندر نشسته بود ، و كاردى حبشى در دست گرفته و بآستين اندر كشيده . و كارد حبشى چنان باشد كه دسته اندر ميان باشد و از هر دو سر تيغ باشد ، و آن را كارد حبشى خوانند ، و بحبشه كارد چنان دارند .
پس چون عمر رضى اللَّه عنه از در مسجد اندر آمد خلق بر پاى خاستند . و اين لؤلؤ « 3 » پيش وى رفت ، و ناگاه به آن كارد كه داشت شش
هامش
( 1 ) و گر خواهى ترا آسياى باد كنم كه همه عالم حديث آن كند . ( بو )
( 2 ) پيشين .
( بو )
( 3 ) بولولوه . ( بو ) - بولولو . ( صو )