قصهء خويش پيش وى بگفت . و آن هدهد قصهء بلقيس پيش وى بگفت ، و آن سپاهش و حال وى همه بگفت ، و نيز بگفت كه ايشان همه آفتاب را پرستند . « 1 » پس چون سليمان عليه السّلم نگاه كرد و هدهد را نيافت گفت وى را عذاب كنم عذابى سخت ، يا حجّتى بيارد هويدا . و اين آنست كه گفت :
أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ
. « 2 » يعنى بخبر يقين . پس هدهد باز گرديد و همى آمد كه نزديك سليمان عليه السّلم آيد ، و مرغان ديگر پيش وى باز آمدند ، و گفتند او را كه سليمان عليه السّلم ترا عذاب خواهد كرد از جهت آن كه ترا طلب كرد و نيافت . گفتا چه گونه گفت ؟
گفتند كه چنين گفت :
لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ
« « 3 » » گفتا شايد و روا باشد و از آن شاد شد .
پس چون هدهد پيش سليمان آمد ، گفتا كجا بودى ؟ هدهد گفت
أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ
. « 4 » گفتا من چيزى « 5 » دانم كه تو ندانى و ،
جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ
. « 6 » گفتا خبرى آوردم ترا از سبا خبرى درست .
سليمان عليه السّلم گفت چيست ؟ هدهد گفتا :
إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ
. « 7 » گفت من يافتم زنى را كه پادشاه ايشان بود و وى را همه چيزى داده بودند ،
وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ
، « « 8 » » و وى را تختى بود بزرگ ، وجدتها و قومها يسجدون للشّمس من دون اللَّه . « 9 » و آن زن و گروه او همه آفتاب پرست بودند .
پس سليمان عليه السّلم را از آن عجب آمد و گفتا :
سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبِينَ
؟ « 10 » گفتا نگاه كن « 11 » كه راست همى گويى يا دروغ ؟
هامش
( 1 ) و آن هدهد قصهء خويش و آن بلقيس بگفت و گفت كه آفتاب پرستند . ( بو )
( 2 ، 3 ) النمل 21
( 4 ) النمل 23
( 5 ) خبرى . ( صو )
( 6 ) النمل 23
( 7 ، 8 ) النمل 24
( 9 ) النمل 25
( 10 ) النمل 28
( 11 ) كنم . ( آ . صو . )