پيغامبرى عزيزتر و گرامىتر از وى نباشد .
پس از مكّه برفت ، و به زمين حجاز بيرون شد ، و راه گذرش بر بيابان سبا بود ، و گرماى گرم بود و خلقان « 1 » تشنه شده بودند ، و سليمان عليه السّلم خواست كه بداند كه آب كجاست ، و كجا نزديكتر است ، تا ديوان را بفرمايد تا چاه بكنند و آب برآرند . و اندران زمين هيچ كس نمىدانست كه آب كجاست مگر هدهد . پس هدهد را طلب كردند و وى را اندر ميان مرغان نيافتند .
پس سليمان عليه السّلم گفت :
ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِينَ . لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً ، أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ ، أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ . فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ
. « 2 » و هدهد آنجا رفته بود كه بلقيس بود . و بلقيس زنى بود ملكه و پادشاه بناحيت شام بسبا ، و آن ناحيت همه او فرمان دادى « 3 » و اندر زمانهء وى هيچ كس از او نيكو روىتر نبود و مادرش پرى بوده بود ، و پدرش از ملوك بوده بود ، و اين هدهد آنجا افتاده بود ، و بلقيس را بديده بود بر تخت . و تخت بلقيس را هشتاد گز درازنا بود و هشتاد گز پهنا بود ، « 4 » و اصلش از زر سرخ بود ، و ياقوتها و گوهرها فراوان بر آن نشانده .
و اندر ميان بستان بلقيس هدهدى بر درختى نشسته بود و اين هدهد سليمان عليه السّلم او را بديد و پيش وى برفت . آن هدهد وى را گفت تو كيستى و از كجا مىآيى ؟ اين هدهد سليمان قصّهء سليمان و
هامش
( 1 ) و سخت گرم بود و خلق . ( بو . آ ) - و گرماى گرم بود و خلق . ( صو )
( 2 ) النمل ، 22 - 20
( 3 ) و آن همه نواحى فرمان وى كردندى . ( بو . صو )
( 4 ) و تخت بلقيس هشتاد رش بود بپهنا و درازا . ( بو )