و علما و حكما همى دانستند كه آن مخالف حكم توريت است ، و از بيم آن كه پنداشتند كه او سليمان است هيچ نمىيارستند گفتن . پس آصف بن برخيا برخاست و بيامد ، و جمله بنى اسرايل بيامدند ، و آصف در حجرهاى سليمان عليه السّلم در مىرفت و از حال سليمان عليه السّلم مىپرسيد ، ايشان گفتند كه سليمان عليه السّلم اكنون چهل « 1 » روز گذشت تا هيچ نزديك ما نيامد . پس يقين گشتند كه آن ديو است كه بر جاى سليمان عليه السّلم نشسته است .
پس حق تعالى سليمان عليه السّلم را ملكت باز داد ، و بجاى خويش بازآورد .
و اين قصّه بتمامى جاى ديگر گفته آيد . « 2 »
قصه سليمان عليه السلام با بلقيس و هدهد
و سليمان عليه السّلم غزا « 3 » كردن دوست داشتى و او را خبر آمد كه در زمين يمن « 4 » اندر بت پرستاناند از عرب ، و سليمان عليه السّلم بساط راست كرد و سپاه را بر بساط برنشاند و باد وى را برداشت از شام بدان كه بيمن برد ، و راه به زمين حجاز بود . و سليمان « 5 » عليه السّلم چون بمكّه رسيد باد را بفرمود تا بساط آنجا بنهاد و خانهء مكه را طواف كرد و گفت ازين زمين پيغامبرى بيرون آيد ، و نشست وى اندر مدينه باشد ، و آن پيغامبر عربى باشد و بر پشت زمين خداى عزّ و جلّ را هيچ
هامش
( 1 ) و آصف بنزديك زنان سليمان اندر شد و ازيشان بپرسيد كه حال سليمان با شما چيست ؟ گفتند يا آصف چهل . ( بو . آ . صو )
( 2 ) آيد . ان شاء اللَّه عز و جل .
( بو ) - آيد . ان شاء اللَّه تعالى . ( آ )
( 3 ) غزو . ( بو . صو . آ )
( 4 ) كه به زمين عرب . ( بو . آ ) - كه به زمين يمن . ( صو )
( 5 ) از شام برآيد و به يمن برد و راه گذار بر بيابان سبا بود و به زمين حجاز بود . سليمان . ( بو . آ )