و سليمان را صلوات اللَّه عليه انگشترى بود كه همه مملكت سليمان مر آن انگشترى را بفرمان بودند كه نام بزرگ خداى عزّ و جلّ بران نبشته بود . و زنى بود از مادر فرزندان سليمان مرو را جراده خواندندى ، و سليمان عليه السّلم از همه زنان به روى آمن « 1 » تر بودى ، و هر گاه كه اندر آب خانه شدى ، يا با زنى بخواستى خفتن ، نه شايستى كه آن انگشترى با خويشتن داشتى از جلالت نام خداى عزّ و جلّ ، پس آن انگشترى از انگشت بيرون كردى و مرا اين جراده را دادى .
پس آن روز كه خداى تعالى خواست كه آن ملكت از وى بشود چون باب خانه اندر شد انگشترى مر جراده را داد . يكى ديو « 2 » بود از ] « 3 » مهتران ديوان نام او صخر بود و خويشتن بر مانند سليمان عليه السّلم بساخت و پيش جرّاده رفت و گفت انگشترى مراده ، جرّاده پنداشت كه سليمان عليه السّلم است و هيچ او را از سليمان عليه السّلم باز نشناخت ، « 4 » و انگشترى او را داد ، و آن ديو انگشترى بستد و حالى برفت و بر تخت بنشست ، و انگشترى در انگشت كرد ، و همه خلقان هيچ كس او را باز نشناختند از سليمان ، و هم چنان كه فرمان سليمان مىبردند جمله فرمان بردار او گشتند .
پس چون سليمان عليه السّلم از آب دست فارغ شد پيش جرّاده رفت و انگشترى طلب كرد ، « 5 » و جرّاده گفت كه من انگشترى سليمان را دادم و تو نه سليمانى ، تو ديوى اى ، و خود را بر مثال سليمان ساختهاى ،
هامش
( 1 ) ايمن . ( آ )
( 2 ) ديوى . ( آ )
( 3 ) يك و رق كه از نسخهء متن افتاده بود و از نسخهء « بورسه » نقل شد ، تا اينجاست .
( 4 ) و خويشتن را بر گونه سليمان ساخته بود و مر جراده را گفت كه انگشترى بده جراده پنداشت كه او سليمان است . ( آ . بو )
( 5 ) و سليمان به خانه خلا اندر بود چون بيرون آمد جراده را نيافت ، طلب كردش ، و گفت انگشترى بده . ( آ ) - و سليمان به آب خانه اندر بود چون بيرون آمد جراده نيافت طلب كردش و گفت انگشترى بده . ( بو )