مراد ايشان برآوردى . و بيرون از آصف هيچ خلق ديگر را زهره نبودى كه پيش وى سخنى گفتى و درخواستى كردى و آصف پيش اين دختر بىحجاب رفتى و ديدى كه آن دختر آن سنگ را سجود . . . . « 1 » [ آصف آگاه شد كه آن دختر سنگ را همى پرستد ، و آصف نام بزرگ خداى تعالى دانست و هر چه به كار بايست بخانهء سليمان اندر ، آصف راست داشتى از بهر آنكه سليمان ملكى بود بزرگ و كس پيش وى سخن نه يارستى گفتن نه از زنان و نه از كنيزكان و ازين همه هيچ كس از آصف نگريختى .
پس آصف برخاست و بنزديك سليمان آمد و گفت يا پيغامبر خداى مرا دستورى ده تا از ميان خلق بيرون شوم « 2 » و عبادت كنم كه كار من بداخر رسيد ، بارى مرا بنيكويى ياد كنند . سليمان صلوات اللَّه عليه او را دستورى داد . آصف بمزكت آدينه شد و بنشست و بنزديك سليمان نيامد . پس سليمان عليه السّلم او را بخواند و گفت چرا سوى ما همى نيايى ، گفت از بهر آنكه عيال تو چهل روزست تا بخانهء تو بت همى پرستد .
پس سليمان صلوات اللَّه عليه به خانه اندر شد و آن بت را بشكست و آن دختر را عقوبت كرد و سبك جامهء پاك بپوشيد و بعبادت مشغول شد .
چون بپرداخت ، گفت يا ربّ دانى كه سزاوار « 3 » نيست فرزندان داود را كه بخانهء ايشان كسى بت پرستد با چندان « 4 » نيكوى كه تو بر آل داود كردهاى ، و لكن يا ربّ من ندانستم و اين بعلم « 5 » من نبود . و بسيار زارى كرد و از خداى عزّ و جلّ عذر خواست ، و بگريست . « 6 »
هامش
( 1 ) ورقى از نسخهء متن افتاده است ، از نسخهء « بورسه » نقل شد .
( 2 ) تا بميان خلق شوم . ( آ )
( 3 ) پوشيد و پيش خداوند تعالى شد و گفت يا رب سزاوار . ( آ )
( 4 ) با چندانى . ( آ )
( 5 ) تعليم . ( آ )
( 6 ) و بگريست بسيار . ( آ )