رخام بتراشيدند هم بر مثال آن پدر او ، و پيش سليمان عليه السّلم بردند و گفتند كه بفرماى تا اين صورة پدر او پيش وى نهند ، تا او بدين دل خوش كند . پس سليمان عليه السّلم بفرمود تا آن صورة پدر او پيش آن دختر بردند ، و دختر اندران نگريست ، و صورة پدر خويش ديد و دلش بياراميد .
پس آن دختر آن صورة را جامهاى ملوكانه بدوخت ، و اندرو پوشانيد ، و كلاه بر سر وى نهاد ، و شب و روز در برابر آن نشسته بودى و دلش بدان خوش بود . و پس چنان بود كه از دوستى پدر همه روز او را پرستيدى و سجده به دو همى بردى و هر گه كه اندرو نگرستى پنداشتى كه « 1 » اندر پدر مىنگرد ، امّا اين بودى كه سخن نگفتى ، و پس بدان دلش خوش بود ، و با سليمان عليه السّلم خوش باز ايستاد . و آن دختر پيش آن صورة پدر سجود كردى چنان كه بت را سجود كنند . و سليمان عليه السّلم ندانستى كه آن دختر همى چه كند .
و آصف بن برخيا اندر سراى سليمان عليه السّلم چنان بودى كه بىبار و بى حجاب درفتى ، « 2 » و اين هزار زن كه سليمان داشت هيچ از وى بپرده نبودندى ، و از آدميان هيچ كس از آصف گستاختر نبود پيش سليمان عليه السّلم ، و آن زنان وى هر يكى را كه كارى بودى يا خواستندى كه چيزى بخواهند از سليمان ، يا سخنى خواستندى كه بگويند و هر تمنّا كه شان بودى همه بآصف بگفتندى تا او با سليمان عليه السّلم بگفتى و آن
هامش
( 1 ) و چون دختر آن صورت را بديد بر مثال پدرش بود راست و هيچ كم و بيش نه ، آن دختر شادمانه گشت و آن صورت را جامها كرد شاهانه چنان كه پدرش داشتى ، و اندران صورت پوشانيد ، و او را بر تخت ملك بنشاند . و هر انگاه كه اين دختر بدان صورت اندر نگرستى چنان دانستى كه . ( بو . آ )
( 2 ) در رفتى .