است « 1 » اندر جزيرههاى دريا و آن ملك را ملكت و پادشاهى بسيار بود ، و بتپرست بود . « 2 » و آن ملك بميان دريا اندر بودى در جزيرهاى محكم و دو ماهه راه بود اندر دريا تا پيش وى . پس سليمان عليه السّلم بدان بساط خويش - چنان كه صفت كرديم - بر نشست با جمله سپاه خويش از آدميان و پريان و ديوان و چهارپايان ، چنان كه حكايت كردهايم ، و باد او را ببرد اندر هوا تا بران شهر رسيد ، و آنجا فرو آمد ، و با آن ملك كارزار كرد ، و آن ملك كشته شد ، و لشكر و سپاه وى و مردمان آن شهر را اغلب مسلمان گردانيد ، و به دو بگرويدند ، و مسلمان شدند . و سليمان عليه السّلم ان مال و خواستهء آن ملك جمله غنيمت كرد .
و آن ملك را دخترى بود كه در جمله روى زمين هيچ كس صورتى بدان پاكيزگى و بدان جمال - كه وى بود - نديده بود . و سليمان عليه السّلم او را بگرفت و مسلمان گردانيد ، و او را زن كرد ، و با خود ببرد ، و در حجرهاى بنشاند . و آن دختر همه روز و شب همى گريستى از غم پدر خويش . و هر گاه كه سليمان عليه السّلم پيش وى رفتى او را چنان گريان ديدى و آن چشمهاى او پر آب . و پيش سليمان عليه السّلم نيامدى ، و با وى هيچ سخن نگفتى ، و هم چنان گريه و زارى همى كردى . و سليمان عليه السّلم دل تنگ مىبود و ندانست كه با وى چكند تا دل او خوش شود .
پس ديوان را بخواند و با ايشان مشورت كرد كه اين دختر از درد و فراق پدر چنين گريان شده است ، و به هيچ حال دل خوش نمىكند ، و من نمىدانم كه با وى چه كنم . پس « 3 » ديوان برفتند و صورتى از سنگ
هامش
( 1 ) كه بدان وقت بدان حوالى اندر ملكى بود . ( آ . بو )
( 2 ) و نام وى عكور بود . ( بو )
( 3 ) مشورت كرد . ديوان گفتند ما اين كار را حيلتى سازيم . پس .
( بو . آ )