چون او ريا بر تو دعوى كند من او را از بهشت چندانى بدهم كه او از تو خشنود گردد . پس داود عليه السّلم دانست كه رحمت خداى عزّ و جلّ آمد ، و اندوه از وى بشد . و گاه گاه گناه خويش يادش آمدى و بران اندوه همى خوردى ، و پس بر كف دست خويش بنوشت تا در آن همى نگرستى و از يادش بنرفتى ، و بدان اندوه همى خوردى ، و بگريستى و توبت همى كردى .
پس داود عليه السّلم از خداى عزّ و جلّ اندر خواست كه وى را چيزى « 1 » دهد كه كسب وى از آن بود ، و خداى عزّ و جلّ آهن را فرمان بردار وى گردانيد تا بر دست وى هم چنان خميرى بودى . « 2 » و جبريل عليه السّلم را پيش وى فرستاد تا او را زرهگرى « 3 » اندر آموخت ، و بگفت وى را كه آن حلقههاى زره چه گونه كند ، و چه گونه درهم اندازد . و اين آنست كه خداى عزّ و جلّ گفت :
وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ . أَنِ اعْمَلْ سابِغاتٍ وَ قَدِّرْ فِي السَّرْدِ
، « 4 » گفت عزّ و جلّ ما نرم گردانيديم آهن اندر دست وى تا هر چه خواست همى كرد بىآتش . و سابغات تمام باشد گفتيم بالاى زره تمام كن . و اين كه گفت و قدّر فى السّرد ، تقدير آن حلقههاى زره بود بىبند و بىميخ گفت كه اندازه حلقه تمام كن تا همه يكسان باشد و يكى كهتر و يكى مهتر نباشد . و اين حديث اندر قصّهء وى بجاى ديگر بيايد .
و چنين گويند كه داود عليه السّلم عالمى را پرسيد كه اگر هيچ عيب به من اندر همى دانى مرا آگاه كن . آن عالم گفت من هيچ عيب
هامش
( 1 ) كارى . ( بو . آ )
( 2 ) آهن را بدست وى نرم كرد چون خمير تا از آن بىآتش هر چه خواست همى كرد . ( بو . آ )
( 3 ) زره كردن . ( آ . بو )
( 4 ) سبا 11 - 10