صالح بر ايشان آمد كه فرزندان شان بكشتند ، و اكنون پدران را نيز هلاك كرد از بهر آن كه ايشان همى گفتند كه ما را اين اشتر به كار نيست و كسى را طلب همى كردند « 1 » كه آن اشتر را بكشد ، هيچ كس نيافتند و هيچ كس آن اجابت نكرد كه آن اشتر را بكشد مگر آن پسر آن مهتر كه بر آن « 2 » صفت بود كه صالح عليه السّلم نشان داده بود .
پس آن پسر اجابت كرد آن را « 3 » و برفت و بدان سر چشمهء آب رفت .
و چون اشتر به آب خوردن آمد ضربتى بر پاى او زد و از پاى بينداختش .
پس ديگر بار شمشيرى بر گردن او زد و او را بكشت ، و از دنبالهء آن بچهء او بدويد كه او را نيز بكشد ؛ و آن بچه از پيش وى بدويد و هم بدان كوه « 4 » شد كه از آنجا بيرون آمده بود .
پس صالح گفت كه يا قوم اكنون عذاب بينيد . و ايشان همه از عذاب بترسيدند ، و پيش صالح عليه السّلم آمدند و گفتند كه ما نفرموديم كه اين اشتر را بكش ، و اين بىآگاهى ما بود و بىعلم ما بود ، اكنون بگوى تا ما را چه بايد كردن . پس صالح عليه السّلم گفت كه تا اين بچه اشتر بميان شما اندر باشد شما را عذاب نيايد . پس ايشان صالح عليه السّلم را با خود ببردند و بدان كوه شدند و طلب آن بچه اشتر كردند و چون بر كوه شدند او را بر سر كوه ديدند ، و او نيز ايشان را بديد ، و بيستاد ، و روى سوى ايشان كرد و سه بانگ بكرد ، و از پيش ايشان برفت و ناپديد شد . و از دنبالهء او برفتندى هيچ جا او را اندر نيافتند .
هامش
( 1 ) و پدرانشان را نيز هلاك كرد . پس از بهر آن كار بر صالح خشم گرفتند و گفتند ما را اين اشتر به كار نيست و كسى را همى جستند . ( آ . بو )
( 2 ) مگر آن غلام كه پسر آن مهتر بود و بر آن . ( آ . بو )
( 3 ) ايشان را . ( آ )
( 4 ) و آهنگ آن كرد تا اشتر بچه را نيز بكشد . اشتر بچه بگريخت و سوى آن كوه . ( آ . بو )