نخواهم گفت .
اگر تو فرستادهى خدا باشى همانطور كه مىگويى خطر تو بزرگتر از آن است كه جواب تو داده شود و اگر بر خدا دروغ مىبندى پس شايسته نيست كه من با تو سخن بگويم .
و او را به استهزا گرفتند و هنگامى كه برگشتند آنچه را كه واقع شده بود افشا كردند و مردم در دو صف در راه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نشستند ، پس آنگاه كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از بين آنها عبور مىكرد پاهاى مباركش را بلند نمىكرد مگر آنكه آنها را با سنگ مىزدند .
تا جايى كه پاهاى مبارك را خونآلود نمودند ، وقتى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از ميان آنان رفت در حالى كه از پاهايش خون جارى مىشود خود را به ديوارى رسانيد ، در سايهى ديوار پناه گرفت در حالى كه اندوهناك بود كه از پاهايش خون جارى بود .
در همان حال در كنار ديوار عتبة بن ربيعه و شيبة بن ربيعة را ديد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از ايستادن در جاى آنها خوشش نيامد ، چون مىدانست كه آن دو با خدا و رسولش دشمنى دارند ، وقتى آن دو نفر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را ديدند .
غلامى به نام « عداس » داشتند و او را نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرستادند عداس نصرانى و از اهل نينوا بود و انگور به همراه داشت .
وقتى غلام خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رسيد ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : از كدام سرزمين هستى ؟ غلام گفت : از اهل نينوا ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : از شهر عبد صالح خدا يونس بن متى ؟ عداس گفت : از يونس بن متى تو چه مىدانى ؟ حضرت فرمود : من رسول خدا هستم و خداى تعالى خبر
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 238
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص٢٣٨