عصايش تكيه داده و به آنچه كه به او داده شده بود خوشحال بود ، به مملكتهايش با سرور و خوشحالى نگاه مىكرد كه ناگهان نظرش به جوانى افتاد زيبا روى با لباسهاى زيبا كه از بعضى از زواياى قصر او بيرون آمد و به سليمان نزديك شد ، وقتى سليمان چشمش به او افتاد گفت : چه كسى تو را به اين قصر راه داد ؟
من خواستم امروز در اين قصر خلوت كنم تو با اجازهى چه كسى اينجا داخل شدى ؟
جوان گفت : پروردگارم مرا اينجا داخل كرد و با اجازهى او داخل شدم ، سليمان ( با خود ) گفت : پروردگارش به او از من سزاوارترست ، حال بگو تو چه كسى هستى ؟
جوان گفت : من ملكالموت هستم ، سليمان گفت : براى چه چيزى آمدهاى ؟
گفت : آمدهام كه قبض روح كنم ، گفت : مأموريّت خويش را انجام بده ، امروز روز خوشحالى من بود ، خداوند نخواست من بدون ملاقات او خوشحال شوم .
پس ملكالموت قبض روح او را نمود درحالىكه بر عصايش تكيه داده بود ، پس سليمان همانطور درحالىكه وفات يافته بود ، بر عصايش تكيه داده و آنجا مدّتى به همان حالت ماند و مردم به او نگاه مىكردند ، گمان مىكردند كه او زنده است .
پس دربارهى او فتنهانگيزى كرده و اختلاف عقيده پيدا كردند ، بعضى از آنان گفتند : سليمان زنده است و اين مدّت طولانى را بر عصايش تكيه داده درحالىكه خسته نمىشود ، نمىخوابد ،
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 49
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص٤٩