زيرا كه آن عوالم يا از جهت ذات و فعل مجرّد از مادّه و تقدّر و اندازهگيرىاند ، يا از جهت ذات مجرّد و از نظر فعل وابسته و متعلّق ، يا از جهت ذات و فعل هر دو متعلّق و وابسته به مادّهاند .
قسم اوّل عبارت از عوالم عقول طولى است كه در لسان شرع از آن به ملايكه مقرّبين تعبير مىشود و عوالم عقول عرضى است كه از آن به ارباب طلسمات
« وَ الصَّافَّاتِ
صَفًّا »
تعبير مىشود .
و قسم دوّم عبارت از عوالم نفوس كلّى و جزيى است كه از آن به
« فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً »
و ملايكهى ركوع و سجودكننده و عوالم مثال علوى و سفلى تعبير مىشود .
و قسم سوّم عبارت از عالم طبع است كه وجود آن وجود تعلّقى مادّى است .
و نيز بدان كه همه عوالم معلول خداى تعالى است و البتّه اين عليّت آن چنان نيست كه برخى پنداشتهاند كه چون عليّت بنّا براى بنا ، آتش براى آتش و آفتاب براى سفيد و سياه كردن باشد .
بلكه عليّت در اينجا با « تشؤّن » است ، بدين معنا كه معلول بايد در اينجا شأنى از شئون علّت و قوام معلول به علّت باشد ، زيرا كه تقابل علّت و معلول تقابل تضايف است كه دو امر متضايف از همديگر در خارج و ذهن جدا نيستند .
حال اگر علّت در قوام معلول داخل نباشد درحالىكه معلوليّت عين ذات معلول است ؛ تصوّر معلول براى كسى كه به ژرفايش مىانديشد از تصوّر علّت جدا مىشود ، عليّت در حقّ تعالى عين ذات اوست ، چنانچه معلوليّت در ممكن عين ذات اوست .