آفريديم ، يعنى در مادّهى خلقت و آفرينش خود نظر و انديشه كنيد كه جزء اعظم آن خاك بود كه پستترين عنصرهاست ، سپس آن خاك در مراتب استكمالش كامل گشت ، هر كامل شدنى براى شما مرگ بود از صورتى و زنده شدن در صورتى ديگر ، تا به بالاترين مراتب بشرى رسيديد ، و مرگ شما از بشريّت و زنده شدنتان با ملكيّت مانند مردنها و زندهشدنهاى گذشته است .
ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ
آنگاه از نطفه و از خون بسته « علقه » عبارت از خون بسته است .
ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ
« مضغه » قطعه گوشتى است كه هنوز كامل خود را نگرفته و شل است و اجزاى آن متماسك و به هم پيوسته نيست ، همانند گوشتى كه جويده مىشود .
و داخل شدن لفظ « من » بر مادّه دلالت بر آن دارد كه مادّه انسان نيست و جزيى از آن هم نيست ، بلكه انسان اسم فعليّت اخير است كه عبارت از روح است و نفس انسانى چنانچه فلاسفه معتقدند از نظر حدوث جسمانى است ، نه قديم است ، نه قبل از بدنها خلق شده است .
چنانچه جمعى از متكلّمين و فقها مىگويند ، آنچه كه وارد شده ارواح قبل از بدنها خلق شدهاند بر حسب نشئهى مجرّد روح است ، نه بر حسب نشئهى متعلّق و وابسته ، تعلّق و وابستگى يك