نمىماند ، بلكه فعل را از فاعل مىبيند كه در وجود او ظاهر است ، و در اينجا كه سفر او از خلق به حقّ پايان مىپذيرد .
بعد از اين سفر ، سفر دوّم است كه از حقّ به سوى حقّ است ، در اين سفر انانيّت او كه عبارت از رؤيت وجود به جهت ذات وجود و رؤيت ذات خود مىباشد شكسته مىشود و مادامىكه ذات او باقى است سفر او از حقّ به حق است و عبد و بندهى خدا نيست .
چون نوعى انانيّت در او باقى است ، وقتى كه اين سفر به آخر رسيد به نحوى كه براى او ذات و اثرى از ذاتش باقى نماند عبد خدا شده و از ذاتش فانى مىگردد .
و بعد از اين سفر ، سفر او در حقّ است .
پس اگر عنايت الهى او را درك كرده و بعد از فنا ابقا نمود نيكوكار ، محسن ، فاعل خوبىها و خيرات مىشود ، چون كار او در سفر اوّل و دوّم به واسطهى بقاى انانيّت به طور مطلق خير و خوب نبود .
و در سفر سوّم ( سفر در حقّ ) ديگر كار او از خودش نيست تا اينكه فاعل و انجامدهندهى كارى باشد ، ولى در سفر چهارم كه همان سفر به سبب حقّ در خلق است سالك داراى انانيّت به واسطه انانيّت خدا و فاعليّت به سبب فاعليّت خدا مىشود ، كار او خير و خوبى مطلق مىگردد و به اين چهار سفر خداى تعالى در اين آيه
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 152
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص١٥٢