كه چنين بود ، مثل كسى بود كه نزديك آفتاب هيچ ساترى جز آفتاب ندارد .
و ممكن است خبر مبتداى محذوف و پاسخ پرسش مقدر از حال ذى القرنين يا حال آفتاب يا حال قوم بر سبيل اعجاب و تعجّب باشد ، گويا كه از جهت تعجب كردن و غريب شمردن گفته شده : آيا آنها جز آفتاب ستر و پوششى نداشتند ؟ ! از باب تأكيد جواب داد كه حال آنها اينچنين بود ، يا تقدير چنين است : كار ذى القرنين همانطور است كه ذكر شد .
وَ قَدْ أَحَطْنا بِما لَدَيْهِ خُبْراً
ما به آنچه نزد ذى القرنين بود علم داشتيم ؛ ذى القرنين و هر كس كه هنگام رسيدن به محلّ طلوع آفتاب نزد او است احوال و دارايىاش در عالم صغير و كبير از اهل عالم پنهان بوده و به جهت دورى زياد معلوم نيست ، ولى ما بر همهى آنها علم داريم .
اين كه گفتيم به جهت دورى زياد بر حسب تنزيل است اما بر حسب تأويل بايد گفت فناى اهل عالم از افعال ، اوصاف و ذواتشان بر اهل عالم و پنهان و پوشيده است و ليكن براى ما معلوم بوده و در علم ما باقى است ( و از علم ما غايب نشده ) ، جمله حاليّه يا مستأنفه است .
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً
سپس پيروى نمود از سبب و قانونمندى آن ( اسبابى كه در اختيارش گذاشته شده بود )
حَتَّى إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ
تا اين كه بين دو سدّ ( دو كوه كه آنجا سدّ را بنا كرد ) رسيد دو سدّ ناميدن آن دو كوه از باب مجاز است به سبب مجاورت ، يا اين كه چون مانع از عبور بودند سدّ ناميده شدهاند .