آن وسايلى كه داده شده بود و در اختيار داشت بهره جست و از ملكوت اشراق وجود خود ( از جهت اشراقى ملكوت خود ) سبب مغرب غرب وجود ( عالم طبيعت كه در حكم غرب خورشيد وجود است ) و علّت وجود آن را درك كرد ، و به همان علّت چنگ زد تا به سوى آن سير نمود .
حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ
تا اين كه از جهت تنزيل به مغرب خورشيد رسيد كه مقام طبع از عالم كون است و ملكوت سفلى نسبت به عالم بالا كه دار شياطين ، اجنّه و محلّ اقامت اشقيا و اشرار است ، چه كامل گاهى به عالم طبع و ملكوت سفلى تنزّل مىكند تا دقايق آن دو عالم را مشاهده كند و كمالات آنها را جمع كرده دوباره صعود بر عالم بالا كند .
وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ
خورشيد را چنان يافت كه در چشمهى آب تيرهاى غروب مىكند ، اين بيان اشاره به تأويل دارد از آن جهت كه غروب آفتاب روح و عقل در چشمهى طبيعت تيره و سياه است كه در آن آب وجود با تيرگى مادّه و لوازم آن مخلوط شده است .
لوازم مادّه عبارت از حدود و تعيّنات و عدمها در عالم صغير و كبير است ، و نيز غروب آفتاب روح و عقل در چشمهى ملكوت سفلى است كه آب آن كمتر و تيرگىاش بيشتر است ، اما غروب آفتاب محسوس سبب آن جز به تجاوز و گذشتن از دايرهى افق نيست .
از اين گفتار احتمال اين كه ذو القرنين بر ساحل درياى محيط