تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 369

مساهمون:

ص٣٦٩
نكردم و نزد آن دو ايستادم تا خودشان بيدار شدند ، پس ايشان را سيراب كردم ؛ خدايا اگر اين كار را براى رضاى تو كردم فرجى كن و ما را نجات بده ، پس خداوند آنان را نجات داد . داستان كهف به طور اجمال آن طور كه از اخبار استفاده مىشود چنين است كه : آنان از اصحاب دقيانوس پادشاه بودند كه آن پادشاه مردم را بر عبادت بتها فرا مىخواند ، در حالى كه آنان فقط به پروردگارشان ايمان آورده بودند و عبادت بتها را ردّ مىكردند و با مردم به عبادت بتها حاضر مىشدند و كسى از دين آن‌ها اطلاعى نداشت ، و حتّى هيچ يك از آن چند نفر از مذهب ديگرى خبر نداشت ، و مدّت طولانى بر همين منوال گذشت ، تا اين كه از موافقت با دقيانوس و قومش خسته و كسل شده و به قصد فرار و با اظهار قصد شكار از قريه خارج شدند . اتّفاقا همه‌ى آن‌ها در يك روز اين كار را كرده و در صحرا به هم پيوستند ، از كار همديگر و خروجشان از قريه پرسيدند ، و پس از آن كه از همديگر پيمان و عهد گرفتند هر كدام دين و قصد خويش را اظهار نموده و همه فهميدند كه يك دين و يك قصد دارند . پس بر مسير و راهى كه بايد بروند با هم توافق كردند ، و در راه به چوپانى برخورد كرده و او را بر توحيد و خداپرستى فراخواندند كه او اجابت نكرد ، ولى سگش اجابت نمود و رفتند و به غار داخل شدند ، خداوند ايشان را سيصد و نه سال ميراند يا خواباند ، بنا بر اختلافى كه در