گشايشى در كار ما حاصل كن .
پس ناگهان در كوه شكافى پديد آمد تا همه روشنايى بيرون را ديدند .
دوّمى گفت : من قوت و غذا اضافه داشتم و مردم به قحطى و سختى دچار شدند ، در اين هنگام زنى آمد و از من روزى و قوت طلب كرد ، من گفتم : به تو چيزى ندهم تا تو سهم مرا بدهى پس ابا كرد و برگشت ، سپس دوباره آمد و آنچه را كه قبلا گفته بودم تكرار كردم كه باز برگشت و رفت ، سپس داستان را به شوهرش گفت ، شوهرش گفت : چارهاى نيست و اجابت كرده و به خانوادهات كمك كن ، پس آن زن آمد و خود را تسليم كرد ، و وقتى او را لخت كرده و قصد او نمودم به لرزه افتاد ، گفتم چه شده ؟ چرا مىلرزى ؟
گفت از خدا مىترسم ، گفتم تو در شدّت و سختى و قحطى از خدا ترسيدى و من در رفاه نترسم ؟ ! پس آن زن را به حال خود گذاشتم و هر چه مىخواست به او دادم .
بار خدايا اگر اين كار را براى رضاى تو كردم ما را نجات بده ؛ پس شكاف بيشتر شد تا آنجا كه همديگر را ديدند و شناختند .
سوّمى گفت : من پدر و مادر پيرى داشتم و داراى گوسفندى نيز بودم ، هميشه اوّل پدر و مادرم را آب و طعام مىدادم و سپس به گوسفندم مىرسيدم ؛ روزى گرفتار شدم تا عصر شد ، پيش اهل خانه آمدم و ظرف شير را گرفتم و پيش اهل خانه آمدم و ديدم آنها خوابيدهاند ، بيدارشان
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 368
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص٣٦٨