( و ما را به ديدار هم پس از چهل سال رسانيد ) كه البتّه هر كس در حوادث تقوا و صبر پيشه كند نيكو است و خدا اجر نيكوكاران را ضايع نگذارد ،
برادران با سرور گفتند به خدا كه خدا تو را به ملك و عزّت و عقل و حسن و كمال بر ما برگزيد و ما در حقّ تو مقصّر و خطاكاريم .
يوسف چون برادران را شرمگين يافت از روى مهربانى گفت : امروز هيچ شرمنده و متأثّر نباشيد كه من عفو كردم خدا هم گناه شما را ببخشايد كه او مهربانترين مهربانان است .
اكنون پيراهن مرا نزد پدرم يعقوب برده بر روى او افكنيد كه تا ديدگانش بينا شود آنگاه او را با همه اهل بيت و خويشان از كنعان به مصر آريد .
چون كاروان از مصر بيرون آمد يعقوب گفت : اگر مرا تخطئه نكنيد من بوى يوسف ، را مىشنوم .
شنوندگان زبان به ملامت گشوده و گفتند : قسم به خدا كه تو از قديم الايّام از شوق يوسف حواسّت پريشان و عقلت مشوّش است ، ( كه هنوز بوى يوسف مىشنوى )
پس از آن كه بشير بشارت يوسف آورد و پيراهن او را بر رخسارش افكند ديده انتظارش به وصل روشن شد و گفت : به شما نگفتم كه من از لطف خدا به چيزى از اسرار غيب آگاهم كه شما آگه نيستيد ،
در آن حال برادران يوسف با تضرّع و التماس عرضه داشتند اى پدر ما گنهكاريم از ما درگذر بر تقصيرات ما از خدا آمرزش طلب كه درباره يوسف خطا كردهايم .
پدر گفت حال كه به ديدار يوسف مىرسم به زودى ( در شب جمعه سحرگاه ) از درگاه خدا براى شما آمرزش طلبم كه او بسيار آمرزنده و مهربان است .
تفسير
فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ
هنگامى كه بر يوسف وارد شدند .