و چون برادران مىدانستند كه به يوسف چهكار كردند و درباره او به پدرشان دروغ گفته و مكر و حيله به كار بردند به اين گفتار مبادرت ورزيدند كه ما از او محافظت و مراقبت مىكنيم .
قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ
يعقوب به منظور سرزنش به آنها گفت : آيا به شما اعتماد كنم ؟ و خواست از اين گفته به آنها كنايه بزند كه در حقّ يوسف نيز چنين سخنى گفتند ولى وفا نكردند و به آن عمل ننمودند .
إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ
و همان قدر كه در مورد برادرش يوسف به شما پيش از اين اطمينان كردم هم اكنون هم مطمئن شوم ! بعد از اين سخن از اعتماد آنها منصرف شد و به نگهدارنده حقيقى پناه برد و گفت :
فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ
پس بر حفظ و رحمت خدا اعتماد مىكنم نه بر قول و گفته شما در حقّ يوسف و برادرش .
و به خبرى نسبت داده شده كه خداى تعالى فرمود : به عزّت خودم سوگند حال كه بر من توكّل كردى آن دو برادر را حتما به تو برمىگردانم .
وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ
و چون ظرفهايى را كه متاعشان در آنها بود وقتى باز كردند
وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ
قيمت