ايمان به خدا نداشتند و به اين وسيله به آن دو نفر كنايه زد تا اين كه سخنانش از خصومت دور تر و به قبول و پذيرش نزديكتر باشد سپس ذكر نمود كه خودش پيرو قومى است كه به خير و صلاح معروفند و در ظاهر خود را منتسب به آنها كرد و شرك را از آنها نفى نمود تا كنايه از آنها باشد و اين را فضل و لطفى از جانب خدا بر خودش و بر مردم ناميد ، و تصريح كرد كه مردم قدر آن نعمت را نمىدانند و شكر آن را نمىگذارند تا باز كنايه از آن دو نفر باشد .
سپس وقتى ديد كه آن دو با پند و موعظهى يوسف تحت تأثير قرار گرفتهاند از خطابه روى گردانيد و بر حكمت و برهان روى آورد و فرمود :
أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ
و توصيف خدايان به كثرت و تفرّق دلالت بر اين مىكند كه بعضى اطاعت بعضى ديگر را نمىكنند كه همان سبب نزاع و فساد واضح مىشود ، و اين اشاره به علّت انكار ربوبيّت آن خدايان است .
سپس خداى تعالى را به وحدت و يگانگى توصيف نمود تا اشاره به جواز ربوبيّت او بنمايد ، سپس خداى تعالى توصيف به قهر و قهّار بودن كرد تا اشاره به وجوب طاعت او باشد .
بنابراين يوسف عليه السّلام ربوبيّت بتها را باطل نمود ، و لزوم اطاعت از خدا را با برهان ثابت كرد .
سپس به باطل كردن معبودات آنها پرداخت و اين كه آنها در وجود استقلال ندارند تا چه رسد به ربوبيّت و استحقاق عبادت ، و