گفت : اى يوسف نام تو در ميان انبيا عليهم السّلام نوشته شده مبادا عمل تو عمل فجّار باشد ، و نيز وارد شده كه يوسف صورت يعقوب عليه السّلام را در آن هنگام ديد .
و نقل شده كه او دستى بين خودش و بين زليخا مشاهده كرد .
در اخبار ما آمده است كه برهان سخنى بود كه يوسف به زليخا در هنگامى كه زليخا روى بت را مىپوشانيد گفت و آن اين بود : تو از بت كه نه مىبيند و نه مىشنود حيا مىكنى و من از كسى كه انسان را آفريده و آموخته حيا نكنم ؟ ! و نقل شده است كه برهان اسم ملايكه ، يا پرندهاى است كه او ظاهر گشت يا حورى از حورهاى بهشت است كه بر او ظاهر شد ، يا اين كه در هنگام مراوده زليخا يوسف عليه السّلام بهوسيله نبوّت تأييد گشت ، و در اين مورد مطالب ديگرى نيز گفته شده كه ذكر آنها شايسته نيست .
حقّ اين است كه برهان همان است كه ما ذكر كرديم ( آرامشى حاصل از ملكوت شيخ بر سينه سالك ) ، و اين كه يوسف از جهت نهايت انزجارى كه از مراوده با زليخا و وحشتى كه از سخن گفتن با او داشت از بشريّت بيرون آمد و متّصل به عالم ملكوت شد ، و به سبب شهود ملكوت و انوار آن رستگار شد ، و با ديدن جمال شيخش لذّت حاصل نمود به نحوى كه ديگر حالت توجّه و التفات به زليخا و
بيان السعادة في مقامات العبادة ( فارسى ) — صفحة 481
مساهمون: سلطان محمد گنابادى ( سلطان عليشاه )
ص٤٨١