چنانچه از مجنون عامرى نقل شده كه ليلى عامرى بر سر او ايستاد و گفت : اى مجنون من ليلاى توام مجنون به او توجهى نكرد ، و گفت : براى من از تو چيزى است كه مرا بىنياز مىكند ، و مولوى در مقام برهان بر اين مطلب گفته است :
آنچه معشوق است صورت نيست آن * خواه عشق اين جهان خواه آن جهان
آنچه بر صورت تو عاشق گشتهاى * چون برون شد جان چرايش هشتهاى
صورتش برجاست اين زشتى ز چيست * عاشقا وابين كه معشوق تو كيست
آنچه محسوس است اگر معشوقه است * عاشق استى هر كه او را حسّ هست
چون وفا آن عشق افزون مىكند * كى وفا صورت دگرگون مىكند
غايت عشق دانسته شد كه تجرّد از مقتضيات شهوت و غضب و از پليديهاى دنيا و تعلّق به آخرت بلكه به خداست ، و هيچ شرفى شريفتر از آن نيست پس دانسته شد كه محبّت شديد به خوشرويان از خصلتهاى شريف است ، و گاهى چيزى عارض مىشود كه به سبب آن مذموم و ناپسند مىشود ، مانند عشقورزى مقرّبين و مفتون شدن