مىكردند ، نه به نظر خيانت .
و آن كه يوسف را از برادرانش مىخريد مالك بن زعر رييس قافله بود ، يوسف را به مصر آورد ، و از كنعان تا مصر دوازده يا هيجده روز راه بود ، و اين راه را يعقوب و فرزندش بعد از بشارت زنده بودن يوسف و سلطنت او در نه روز پيمودند .
وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ
بعد از رسيدن كاروان به مصر ، و در معرض فروش قرار دادن يوسف ، و خريدن عزيز مصر او را ، كه عزيز مصر به حكم پادشاه متصدّى خزاين مصر بود ، و پادشاه در آن روز ريّان بن وليد بود كه به يوسف عليه السّلام ايمان آورد و در حيات او مرد ، بعد از همه اين مراحل عزيز مصر به همسرش زليخا گفت :
أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا
او را گرامى مىدار كه شايد از او بهرهمند شويم .
منظور از اين كه در كارهايمان كمك ما باشد و اموال ما را جمع كند ، و متصدّى زمين ما باشد .
أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً
يا او را به فرزندى بپذيريم ، چون او داراى فرزند نبود .
زيرا كه او عنين بود و از زنان به ملامست و ملاصقت اكتفا مىكرد ، يا اين كه عقيم بود و بچهدار نمىشد .
و نقل شده كه به سبب عنين بودن همسرش زليخا باكره بود ،