19 - گفت : هستم من فرستادهء خداى تو تا بدهم ترا پسرى « 1 » پاكيزه *
20 - گفت مريم : از كجا بود مرا پسرى ، و نرسيده است به من آدمى ، و نبودم وى سامان كارى « 2 » *
21 - گفت : همچنين گفت خداى تو : آن بر من آسان است ، و تا كنيم او را نشانى و علامتى « 3 » مردمان را ، و نعمتى بود از ما « 4 » و هست اين كارى بودنى « 5 » *
22 - بار ور گرفت مريم بعيسى ، بيرون برد آن را جايگاهى دور *
23 - بيامد مريم را درد زه نزديك سوى خرما بن شد ، « 6 » گفت مريم : اى كاشكى من بمردمى پيش ازين و بودمى فراموشى فراموش كرده « 7 » *
24 - آواز داد مريم را آن كس كز بر او بود - يعنى عيسى - مدار اندوه كه كرد خداى تو زير قدم تو جوى آب خرد « 8 » *
25 - و بجنبان سوى خويش ستون خرما بن « 9 » تا فرود آيد بر تو خرماى تازه و از بار واكرده « 10 » *
26 - مىخور - رطب - و مىآشام از آب و روشن دار چشم را . اگر بينى از آدمى كسى را ، بگوى كه : من نذر كردهام وا خداى خاموش بودن ، نه گويم هيچ سخن امروز وا آدمى « 11 » *
هامش
( 1 ) - كودكى . ( صو )
( 2 ) - پليدكار . ( صو ) ، و رجوع شود بآيهء 28
( 3 ) - نشان و عبرتى . ( صو )
( 4 ) - و بخشايشى از ما . ( صو )
( 5 ) - كارى گزارده و رانده و بوده .
( صو )
( 6 ) - بياوردش درد زادن سوى نرد خرماى خشك بوده و شاخ رفته . ( صو )
( 7 ) - فرامشت كرده . ( صو )
( 8 ) - خداوند تو از زير تو جويكى روان . ( صو )
( 9 ) - نرد خرما بن را . ( صو )
( 10 ) - خرماى ترچيده تازه . ( صو )
( 11 ) - پيمان كردم مر خداى را خاموشى ، سخن نگويم امروز با آدمى . ( صو )