خوانده بودند حديث اصحاب الكهف ، و گفته بودند كايشان پديد آيند و باز ناپديد گردند .
پس ملك برخاست با جماعت خويش و برفت با اين يمليخا ، همى رفتند بسوى در آن كهف . « 1 » چون نزديك در آن كهف برسيدند ، بمليخا گفت چون ياران من آگه شوند كه چندين سپاه با من همى آيد چنان داند « 2 » كه دقيانوس ملك است ، بترسند ، و دلشان بشكند .
از پى من نرم نرم همىآييد تا من تنها بروم و اين قصّه مر ايشان را بگويم ، آن گاه شما فراز آييد . ايشان گفتند روا باشد .
و يمليخا از پيش برفت و ياران را آگاه كرد ، و بگفت تا ما اينجاايم سيصد و چند سالست ، و ملك دقيانوس مردست ، و بدين شهر مردمان ديگراند و همه شهر همىآيند بديدار شما . ايشان نيز ازان كار اندوهگن شدند ، و گفتند اكنون كسها بر ما گرد آيند . و همه روى سوى آسمان كردند و گفتند يا ربّ هم چنان كه قادر بودى كه ما را سيصد و چندين سال بميرانيدى و اكنون زنده گردانيدى ، اكنون بفضل جانهاى ما باز استان ، و ما را رسوا مكن بر سر خلق . خداى عزّ و جلّ هما [ ن ] گاه جانهاى ايشان باز استد ، و آن سپاه همه بدر غار آمدند ، و خواستند كه بدان كهف اندر شوند ، [ نتوانستند ] « 3 » ، و از دور همى نگريدند بدان غار اندر .
گروهى ايدون گفتند پنج تناند و سگى . و گفتند كه هفت تناند و سگى . و اين خلق كه آمده بودند دو گروه بودهاند ، گروهى دين
هامش
( 1 ) - پس ملك بدانست كاين اصحاب كهفاند برخاست با جماعتى ، و يمليخا را پيش كرد و سوى آن كهف رفت . ( خ )
( 2 ) - ياران من چنان دانند . ( نا . خ )
( 3 ) ( خ . صو )