سنگ « 1 » من فراموش كردم ماهى را ، و نبرد از ياد من آن را مگر ديو كه ياد كردمى او را ، و فرا گرفت آن ماهى راه خويش را اندر دريا شگفتى « 2 » *
64 - گفت - موسى : - آن بود كه ما مىجستيم ، برگذشتند فرا هم آن راه گرفته بودند بىپى و آمدند « 3 » *
65 - بيافتند بندهء را از بندگان ما - يعنى خضر عليه السّلم - كه داده بوديم او را رحمتى از نزديك ما و بياموخته بوديم او را از نزديك ما علم بودنيها « 4 » *
66 - گفت موسى : شاگردى كنم ترا بر آن كه بياموزى مرا از آنچه آموختهاند ترا صواب و راست « 5 » ؟ *
67 - گفت - خضر - : كتو نتوانى و امن شكيبايى كردن *
68 - و چگونه صبر كنى فر آنچه نيك ندانسته باشى بدان آگاهى ؟ *
69 - گفت - موسى : زود بود كه بيابى مرا اگر خداى خواهد شكيبا ، و نه كنم نافرمانى مر ترا به هيچ كار « 6 » *
70 - گفت - خضر - : اگر شاگردى كنى مرا مپرس مرا از چيزى تا ببندار ( ؟ ) كنم ترا ازان ياد كردى « 7 » *
71 - برفتند تا آن وقت چون اندر نشستند اندر كشتى ، سوراخ كرد
هامش
( 1 ) - بينى كه فراز آمديم سوى سنگ . ( خ ) - هيچ ديدى چون بيندخشيديم سوى آن سنگ . ( صو )
( 2 ) - شگفت . ( خ . صو )
( 3 ) - گفت آنست آنچه بوديم مىجستيم ، باز گرديدند بر پيهاشان مىجستند . ( خ . نا )
( 4 ) - دانشى . ( خ . صو ) - آموختن و دانستن . ( نا )
( 5 ) - همى متابعت كنم ترا بر آن كه بياموزى مرا زانچه آموخته آمدى نيكى . ( خ )
( 6 ) - و نافرمان نگردم ترا بكارى . ( خ )
( 7 ) - تا بكنم ترا از وى ياد كردنى . ( نا )