اين مسئله را درك نمىكنند كه آنها ظهور امر الهى و بروز عبوديّت پيامبران است ، و چيزى از حكمت آن مطالب و مصلحتهايى كه در آن درج شده است ، نمىفهمند . پس طبق معنى اوّل ، تقدير آيه اين است كه آنان جز خواهشهاى خويش ، از كتاب چيزى نمىدانند و در معنى دوّم ، كتاب را جز خواستههاى پيامبران نمىدانند . احتمال دارد معنى اين باشد كه از كتاب غير از آرزوهاى رؤساى خويش درك نمىكنند ، زيرا آنان چون بىسواد بودهاند ، جز آنچه رؤسايشان به صورت تحريف شده براى آنان بيان داشتهاند ، چيز ديگرى درك نمىكنند . چنان كه دربارهء « امّى » ، اين مطلب را قبلا يادآور شدهايم .
ممكن است مقصود ، معنى اعمّ باشد ، يعنى آنها را جز خواستههاى پيامبران و خود و رؤسايشان نمىدانند و كسى كه از حق جز باطل درك نكند ، به حق بودن از آن جهت كه حق است اذعان و اعتراف نمىكند . از اين رو ، اين گونه افراد ، چه علما و چه جاهلانشان - با وجود اينكه بر حق هستيد - ايمان نمىآورند . از اين بيان دانسته شد كه استثنا ، متّصل مفرّغ است نه منقطع ، چنانچه برخى از عامّه از اهل سنّت ، چنين پنداشتهاند و بعضى از بزرگان خاصّه ( شيعه ) رضوان اللّه عليهم ، از آنان تقليد كردهاند و چون از نفى و اثبات در آيه اين توهّم پيش آمد كه براى آنان علم متعلّق به امانى و خواستههاى ثابت است ، خداى تعالى براى رفع توهّم ادراك ، آنها را به طريق حصر افراد ، منحصر در ظنّ و گمان كرد و فرمود :
« وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ »
: آنها اصلا علم ندارند .
شايد با تيزهوشى از آنچه كه در گذشته گفتيم ، دريافتى كه ادراك آنها منحصر در گمان است . زيرا پيش از اين يادآور شديم كه چون پيامد مدرك از ادراك جائز است ، شأن آن ادراككننده جز گمان نيست ( دريافت گمان لازمهاش گمان است ) .