وارد شدم براى بر آوردن حاجتى ، نفس مرا به سوى او خواند او گفت من در حال حيضم گوش ندادم و با او نزديك شدم سپس او به همين فرزند حامله شد كه على را دشمن دارد و او فرزند زنا و حيض است .
و نيز روايت شده كه در شهر موصل پيرمردى كه نامش احمد بن حمدون عدوى است بود او را عناد و بغض سخت نسبت به على بن ابى طالب بود يكى از بزرگان موصل ارادهء حج داشت پيش او براى خداحافظى آمد و گفت عازم سفر حج هستم اگر ترا در آنجا حاجتى است بگو تا برايت انجام دهم .
پيرمرد گفت مرا به تو حاجتى بزرگ و مهم است ولى براى تو آسان است گفت امر فرما تا اجرا كنم گفت هر گاه وارد مدينه شدى و پيامبر را زيارت كردى از طرف من به او بگو : چه چيز از على بن ابى طالب ترا بشگفت آورد بطورى كه دخترت را به او دادى ؟ بزرگى شكمش يا باريكى ساق پاهايش يا سر اصلعش ؟ او را سوگند داد و وادار كرد كه اين كلام را بپيامبر برساند چون آن مرد وارد مدينه شد كارش تمام شد اما اين سفارش را فراموش كرد .
سپس امير المؤمنين را در خواب ديد كه آن حضرت ميفرمايد چرا سفارش فلانى را نرساندى از خواب بيدار شد همان ساعت به طرف قبر شريف رفت و رسول خدا را مخاطب قرار داد به آنچه آن مرد سفارش كرده بود ، بعد خوابيد امير المؤمنين عليه السّلام را در خواب ديد كه امير المؤمنين دست او را گرفت و راه افتادند به طرف منزل آن شخص در را گشود كاردى گرفت و او را كشت بعد كارد را با ملافه پاك نمود بعد آمد به طرف سقف در خانه سقف را بلند كرد كارد را زير سقف نهاد و
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 424
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٤٢٤