تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣
در يكى از شبها اتفاق افتاد كه آن شاعر پيامبر را در خواب ديد كه او با على بن ابى طالب آمده‌اند به سوى سكوى اين خانه سپس نگهبان را پيدا كردند سپس پيامبر به على فرمود : او را از پشت سر بزن كه ترا فحش ميدهد امير المؤمنين ميان دو شانهء او زد شاعر ترسان و لرزان از خواب بيدار شد بعد انتظار صدائى را كه هر شب از نگهبان ميشنيد داشت صدا را نشنيد بشگفت اندر شد ازين داستان . بعد صدائى را شنيد مردانى را ديد مضطربند به طرف خانهء نگهبان آمدند از قصه پرسيدند گفتند نگهبان ضربتى ميان دو شانه اش پيدا شده باندازهء كف دستى او آرام و قرار ندارد هنوز صبح نشده بود كه درگذشت اين قصه را چهل نفر به چشم خود ديدند و حاضر بودند . و نيز روايت شده كه ابى دلف را فرزندى بود يارانش در بارهء دوستى على و دشمنى آن حضرت صحبت ميكردند سپس بعضى از پيامبر روايت ميكردند كه فرموده است اى على ترا دوست ندارد مگر مؤمن پرهيزكار و دشمن ندارد مگر كافر بد كيش و بدبخت فرزند زنا يا حيض فرزند ابى دلف گفت چه ميگوئيد در بارهء امير آيا همسرش زنا كرده كسى جرات داشته به او نزديك شود گفتند نه سپس گفت من على را دشمن دارم و آن طور هم كه شما ميگوئيد و اين مرد روايت كرده است نيست ، سپس پدر او بيرون آمد در حالى كه ايشان سرگرم مشاجره و بحث بودند پرسيد چه ميگوئيد ؟ گفتند چنين و چنان و سخن پسرش را برايش نقل كردند . گفت به خدا اين خبر درست است و همانا فرزندش هم فرزند زنا و هم حيض است من بيمار بودم در خانهء برادرم ميلى پيدا كردم و بر كنيزى
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 423 | الحسن بن محمد الديلمي / عبد الحسين رضائي / رضائي / محمد باقر بهبودى