جمعه مىشد اذان و اقامه مىگفتم و در بين اذان و اقامه يك هزار بار على را لعن مىكردم .
چون از مسجد بيرونشدم به همان دكانى كه ديدى آمدم در كنار دكان نشستم بر ديوار تكيه دادم ناگاه مرا خوابى فرا گرفت در خواب ديدم گويا درى از درهاى بهشت گشوده شد برابر اين دكان سپس قبه اى سبز رنگ كه باستبرق و ديبا پوشيده شده بود ديدم كه پيامبر و على و حسن و حسين رو آوردند و در آن قبه وارد شدند جبرئيل از طرف راست رسول خدا در دستش كاسه اى بود كه ميدرخشيد بحسين گفت اين كاسه را بگير پدرت را سيراب كن سپس او را آب داد بعد پيامبر و هر كس را كه با او بود آب داد .
گويا پيامبر فرمود اين كس كه در دكان است آبش بده اشك امام حسين جارى شد و عرضكرد اى جد بزرگوار به من فرمان ميدهى كسى را كه هر روز بعد از اذان صد مرتبه پدرم را لعن مىكند و امروز جمعه يك هزار بار لعن كرده آب دهم ناگاه ديدم كه نبى مكرم با صداى بلند ميفرمود ترا چه مىشود لعنت خدا بر تو سه بار فرمود : واى بر تو على را فحش ميدهى و حال اينكه على از من است سه مرتبه فرمود : ترا چه مىشود خشم خدا بر تو باد سه مرتبه فرمود : على را فحش ميدهى و حال اينكه او از من است بعد آب دهنش را به طرف من افكند و فرمود :
خداى تعالى خلقتت را تغيير دهد چهره ات را سياه كند ترا عبرت ديگران قرار دهد .
گفت به خدا در سرم احساس كردم كه گويا شق شد بيمناك از خواب پريدم ناگاه سر و صورتم را اينسان كه مىبينى ديدم بعد منصور
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 421
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٤٢١