تو كيستى ؟ گفتم مردى از اهل كوفه بيش ازين از من نپرسيد دستور داد سى دست لباس با ده هزار درهم به من دادند بعد گفت خدا ديدگانت را روشن كند آنچنان كه ما را مژده دادى .
بعد گفت مرا حاجتى بسوى تو باشد گفتم ان شاء الله برآورده ميكنم گفت هر گاه صبح طلوع شد بفلان مسجد برو تا برادرم ترا ببيند گفت آن شب را از ناراحتى تا صبح نخوابيدم تا اينكه برادر او را ببينم چون صبح شد به آن مسجد آمدم براى نماز در صف اول قرار گرفتم چون نماز بپايان رسيد نگاه كردم ناگاه در كنارم جوانى معمم ديدم به سجود رفت تا به سجود رفت از نصف سرش عمامه يكطرف شد ناگاه ديدم سرش مانند سر خوك است چهره اش مانند چهرهء خوك است .
بيمناك شدم از آنچه ديدم بطورى كه نفهميدم خوابم يا بيدار ولى مرد به زودى عمامه اش را بر سر گذاشت متوجه من شد فهميد كه او را ديدهام سپس گفتم اى جوان اين حالت كه از تو ديدم چيست ؟ او دست مرا گرفت و گفت گمان ميكنم تو غريب هستى با من بيا بمنزلم تا ترا مهمانى و پذيرائى كنم و داستانم را برايت بگويم .
مرا بمنزلش برد در كنار منزلش دكان خرابه اى بود به سوى آن اشاره كرد و گفت ديدى گفتم آرى مرا وارد خانه كرد و نشستيم خوردنى خواست آوردند و خورديم بعد گفتم به من خبر ميدهى ؟ نفسى عميق و طولانى كشيد و گريه كرد نزديك بود نفسش بيرون آيد بعد گفت بدان كه من مؤذن مسجد بودم درين دكان و در مسجد امامت ميكردم و على را پس از هر اذانى صد مرتبه فحش ميدادم زمانى كه روز
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 420
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٤٢٠