كورش چون از رازونياز و ايثار قربانىهاى خود فارغ شد به قصر خويش بازگشت تا اندكى بياسايد . چون وقت استحمامش فرارسيد او را دعوت كردند خود را شستوشو دهد ولى جواب داد ترجيح مىدهد در بستر خود به استراحت بپردازد ؛ و چون وقت صرف شام فرارسيد خادمان و معاشرين تقاضا كردند چيزى بخورد . كورش باز ترجيح داد در بستر خود به استراحت بپردازد و از خوردن امتناع ورزيد . فقط چون عطش شديدى داشت با رضا و رغبت تام جرعهاى آب نوشيد . فردا و پسفردا وضعش به همين منوال بود تا اينكه پسران خود را بر بالينش فراخواند . پسرانش در همهء سفرها در ركابش بودند . سپس دوستان و ياران قديمى و زعماى قوم را فراخواند و چون همه گرد بسترش جمع شدند آنها را مخاطب ساخته گفت « 1 » : « اى پسران من ، و اى دوستانى كه در اينجا حضور داريد ، بدانيد كه عمر من به پايان رسيده است و علايم بسيارى وجود دارد . كه ديگر مدت مديدى در بين شما نخواهم بود . من در زندگى مردى خوشبخت بودم ، در ايام كودكى از جميع مزايايى كه اطفال نيك بدان آراستهاند برخوردار بودم ، و چون به دوران جوانى رسيدم مزاياى جوانى را كسب كردم و از آن بهرهمند شدم ، و در اوان پيرىام نيز از هيچ نوع موهبت محروم نماندم . هرچند سنينم رو به تزايد مىرفت ، از نيروى بيشترى بهرهمند مىشدم تا حدى كه در دوران پيرى خود را ضعيفتر از جوانىام نديدم . هر آرزويى داشتم برآورده شد و دست به هر كارى زدم پيروز شدم . دوستان و يارانم از حسنتدبير من برخوردار شدند و دشمنانم جملگى فرمانم را گردن نهادند . قبل از من ، وطنم سرزمين كوچك و گمنامى در آسيا بود و حالا در دم مرگ آن را بزرگترين و مقتدرترين و شريفترين كشور آسيا به دست شما مىسپارم . من به خاطر ندارم در هيچ جهادى براى عزت و كسب افتخار ايرانزمين مغلوب شده باشم . جمله آرزوهاى من برآورده شد و سير زمان پيوسته به كام من بود . اما از آنجا كه پيوسته از شكست و ادبار در هراس بودم ، خود را از خودپسندى و غرور برحذر مىداشتم و حتى در پيروزىهاى بزرگ خود پا از جادهء اعتدال بيرون ننهادم و بيش از حد مسرور و شاد نشدم . حالكه آخرين روزهاى عمرم فرارسيده است خود را بسى خوشبخت و سعادتمند مىبينم كه فرزندانى كه خداوند به من مرحمت نموده همه سالم و در عين نشاط و عقلاند ، و وطنم از همه جهت مقتدر و پرشكوه و يارانم مسرور و محتشماند . آيا با اين همه موفقيت و كاميابى نمىتوانم بدين اميد چشم برهم گذارم كه يادگار جاودانى از خود بهجا گذاردهام و آيندگان مرا مردى خوشبخت و كامياب خواهند شمرد ؟
حال وقت آن رسيده است كه من جانشين خود را معين كنم تا از هر تشتت و نفاق جلوگيرى شود . من هر دوى شما را ، اى فرزندان عزيزم ، به يك درجه دوست و عزيز مىدارم ولى ادارهء امور
هامش
( 1 ) . قسمتى از اين گفتار كورش را سيسرون ، خطيب معروف رومى در رسالهء خود به نام پيرى ، نقل كرده است .