سپاهيان كورش مسلح شدند . وداع آبراداتاس از پانتئا . سخنان كورش به سربازان خود .
فصل چهارم وداع آبراداتاس با پانتئا . سخنان كورش به سربازان
فرداى آنشب ، قبل از طليعهء صبح ، هنوز كورش مشغول نيايش به درگاه خدايان بود ولى كليهء افراد و سواران چاشت خود را صرف كرده ، با لباسهاى تميز و سلاح مرتب و براق در صفوف خود مرتب ايستاده و منتظر فرمانده خود بودند . برق زره و كلاهخود سپاهيان در دشت پهناور موج مىزد . سر اسبان را كه با زين و يراق پاكيزه مجهز بودند ، با منگولههايى از پشم ارغوانى رنگ زينت داده بودند . بر گردهء اسبان ارابهها زره محكمى معلق بود ، درصورتىكه سر و سينهء اسبان سوار را با زره پوشانده بودند . برق نيزههاى پولادين و نوك مفرغى تير در تركش تيراندازان و رنگ ارغوانى منگولهء اسبان در سپيدهء صبح جلاى خاصى داشت .
ارابهء جنگى آبراداتاس با چهار چرخ و هشت رأس اسب چابك بهنحو بسيار زيبا و برازندهاى زينت شده بود . آبراداتاس مشغول پوشيدن زره خود بود كه ناگاه پانتئا از خيمه بيرون آمد و كلاهخود و دستبندها و بازوبندهايى از طلا و همچنين بالاپوشى ارغوانى كه تا قوزك پاى او را مىپوشاند و منگولهاى بزرگ با پر عقاب كه بالاى كلاهخود مىگذاردند و بدون خبر شوهر به اندازهء لباسها و كلاهخود او تهيه ديده بود پيش آورد . مرد از ديدن لباس فاخر و كلاهخود زيبا غرق تعجب شد و گفت : « همسر عزيزم ، چرا خود را از زينتآلات محروم كردهاى و اين لباس را براى من فراهم ساختهاى ؟ » پانتئا با شوق و بشاشت جواب داد : « از همهء اينها عزيزتر وجود خود تو است ، تويى كه اكنون شجاعت و رشادت خود را به ديگران نشان خواهى داد ، تو بهترين زينت و زيور من خواهى بود . » اين بگفت و به دست خود بالاپوش را بر اندام شوهرش انداخت و اندام برازندهاش را پوشاند و سعى كرد قطرات اشكى كه بر رخسارش جارى بود از نظر شوهر خود پنهان سازد . آبراداتاس كه بدون اين لباس و اسلحهء فاخر رشيد و دلآور بود ، با پوشيدن اين لباس