بيش از پيش زيبا شد و از اندام برازندهاش آثار شجاعت و بزرگى و نجابت ساطع بود . مرد رشيد مهار اسبان چابك و بىصبر را از مهتر بگرفت و مىخواست بر ارابه سوار شود ولى پانتئا اشاره كرد و عموم حضار قدرى عقب رفتند . آنگاه همسر خود را مخاطب ساخته گفت : « اى آبراداتاس ، اگر در دنيا زنانى باشند كه همسر خود را بيش از خود دوست و گرامى داشته باشند ، يقينا يكى از آنان من خواهم بود ، آيا حاجتى هست كه آن را به ثبوت برسانم ؟ لحن سخنانم بهتر از گفتارم محبتم را به تو ثابت مىكند . من بههمين عشق پرشور و آن عشق پاكى كه تو به من دارى قسم ياد مىكنم كه با وجود همهء اينها هزار بار آرزو دارم كه با تو ، با تو سرباز شجاع و برازنده ، به زير خاك بروم تا اينكه بعد از مرگت زنده نمانم و به زندگانى ننگين با مرد ننگينى نسازم . من هم همانطور كه تو براى زندگانى باشرافت آفريده شدهاى ، جز به زندگانى باعزت و افتخار تن نخواهم داد . كورش شايستهء اين است كه ما تا جان در بدن داريم در راه سپاسگزارىاش بكوشيم ، او نسبت به ما حق بزرگى دارد . من در دست او اسير بودم ، اما نه تنها رفتارى كه با بردگان و اسر معمول است در حق من روا نداشت ، بلكه حتى نيت كوچكترين اهانت در برابر آزاد كردن من نيز بهخاطرش خطور نكرد . مرا براى تو پاك نگهداشت ، چنانكه گويى براى برادرش نگاه مىداشت . وقتى كه آراسپ ، حافظ و نگهبان من ، فرار كرد به او پيام دادم كه اگر اجازه دهى شوهرم را به درگاهت فراخوانم . تو بهترين يار و ياور او خواهى شد و بهتر از آراسپ خدمتش را قبول خواهى كرد . »
اين بود سخنان پانتئا در حين وداع از همسرش . آبراداتاس كه از اين بيان به وجد آمده بود ، كاملا منقلب و مسخّر شده دستش را به سر زن نازنينش نهاد ، كمى مكث كرد ، آنگاه چشمان پر اشك خود را بهسوى آسمان درخشان دوخت و اين دعا را زمزمه كرد : « اى خدايان بزرگ ، مرا يارى كنيد كه همسرى لايق براى پانتئاى عزيزم و يار و متحدى شايسته براى كورش بزرگ كه با ما چنين جوانمردانه رفتار كرده است باشم . » پس از اداى اين سخنان در ارابه را باز كرد و بر عرشهء آن قرار گرفت . پس از اينكه در را بستند پانتئا كه ديگر دستش از شوهرش كوتاه بود و نمىتوانست او را ببوسد ، صورتش را بر گوشهاى از ارابه نهاد و آن را غرق بوسه كرد . ناگاه ارابه به حركت درآمد و در يك لحظه مسافت بعيدى از چشمان اشكبار پانتئا دور شد . پانتئا بدون اينكه از جاى خود حركت كند ، چشم به آن دوخته بود تا اينكه شوهرش سر خود را برگرداند و چون او را بر جاى خود ديد كه چشمان خيرهاش را به وى دوخته است بانگ برآورد : « پانتئاى عزيزم ، صبر و استقامت داشته باش ، خداحافظت باشد . ما از هم جدا شديم . »
فورا خواجگان حرمسرا او را در آغوش خود گرفتند و به ارابهاش انتقال دادند او را خواباندند و بالاپوش به رويش انداختند . سربازان با وجود زيبايى و برازندگى آبراداتاس و ارابهاش ، مادام
كورشنامه ( فارسى ) — صفحة 188
مساهمون: گزنفون
ص١٨٨