تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كورشنامه ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
ما دشمن شده‌اند و همه از ما قوىترند « 1 » . ممكن است به من خرده بگيرند كه چرا اين مصلحت و عاقبت‌انديشى را قبل از بيعت با تو و ملحق شدن به دسته‌هاى آزادىبخش تو به كار نبستم . دليلش ، اى كورش ، اين است كه روح من ديگر تاب تحمل ناسزا و تجاوز آن مرد خودپسند و طاغى را نداشت . تمام وجودم تحت استيلاى يك فكر قرار داشت و چيزى جز آن در مخيلهء خود نمىپروراندم و آن انتقام بود . انتقام از اين مرد خون‌خوار كه خصم خدايان و دشمن آدميان است ؛ انتقام از اين مرد سفله و دون كه زندگانىاش صرف ايذاى زيردستان مىشود ؛ انتقام از كسى كه ملازمان و اطرافيان و رعاياى خود را نه به‌سبب نافرمانى يا دشنام به عقوبت‌هاى هولناك مىرساند ، بلكه دشمن آن‌كسى است كه او را از خود برتر و صاحب ارزشى ببيند . اين مرد سفاك و كينه‌توز فاقد دوست و مشاور صالح و دانا است . بلكه محارم و متحدين و ياران خود را از جمله كسانى برمىگزيند كه در فساد و عناد از او بدتر و پست‌ترند . اى كورش ، مطمئن باش كه اگر در تمام قلمرو اين ظالم جابر ، مردى يافت شود كه اندك ارزشى داشته باشد ، تو هيچ زحمتى در مغلوب ساختن او ندارى زيرا خود او ، به‌محض اين‌كه اين مطلب را دريافت ، او را نابود و هستىاش را به تاراج مىبرد . اين است كه مجاورت من با او در معرض خطر واقعى و دايمى است و ايذاى من براى او كار آسانى است . » كورش كه به‌دقت به گفتار اين مرد گوش مىداد ، دريافت كه مطلب مهمى در اين قضايا نهفته است و مىتواند مفيد واقع شود . لذا جواب داد : « اى گاداتاس ، بر عدهء محافظين و قراولان قلعهء خود بيفزا و خود با ما بيا . چون خدا با ماست ، پس پادشاه آسور بايد برحذر باشد ، نه اين‌كه تو از او در دل هراسى داشته باشى . پس از بين ملازمان خود كسانى كه صحبتشان را نيكو مىدانى با
هامش
( 1 ) . هردر مورخ در مطالعات خود راجع به آبادى و ثروت بىكران ايالات آسور ، به‌خصوص صفحات شرقى ، تأييد مىكند كه مقارن دورهء كورش و اوايل ايجاد امپراتورى ايران ، به غايت آباد بوده است : « اولين شهرهايى كه به دست شاهان آسورى ساخته شده بود مشتمل بر برج و بارو و خندق‌هاى متعدد بود . سركردگان دسته‌هاى مختلف پس از نهب و غارت سرزمين‌هاى حاصل‌خيز اطراف ، غنايم را به درون مواضع مستحكم انتقال مىدادند و روى هم انباشته مىكردند . به‌همين قرار شهر بابل نيز احداث شد و رفته‌رفته توسعه يافت و شامل دو ساحل رودخانه شد . ديواره‌ها از خشت پخته و به ارتفاع بلند ساخته مىشد تا قبايل مختلف را در محوطهء داخل جا دهند . در فواصل مساوى برج و باروى متعدد احداث مىنمودند و قراولان دايما پاس مىدادند و مراقب رفت و آمد ديگران بودند . در داخل حصارها محوطهء وسيعى بود كه از هر طرف از باغ‌هاى بسيار محصور بود ، و به قول ارسطوى حكيم ، شباهت تامى به پلوپونز داشت . خاك آن حوالى استعداد كافى براى ساختن خشت داشت و قيرى استخراج مىكردند و به‌كار مىبردند كه به منزلهء ملاط بسيار مناسبى قطعات مختلف را به يك‌ديگر مىچسباند . بدين‌قرار مصالح محلى و استعداد طبيعى كمك فراوانى به پيش‌رفت و توسعهء ساختمان مىنمودند و قبايل مختلف ، پس از اين‌كه براى خود مأمن و محل محفوظ و مصونى تهيه ديدند ، به غارت اطراف مىپرداختند و ماحصل يغماى خود را در آن محل‌هاى مستحكم انباشته مىكردند . » (Herder، تفكراتى در باب فلسفهء تاريخ انسان ، ترجمهء ادگار كينه ) .