نيز - حرص النبّاش .
بخل مادر .
( زفتى مادر ) مادر مردى بود از بنى هلال بن عامر كه به او در بخل و زفتى مثل زنند . از زفتى او اينكه : او شترش را آب داد امّا هنوز اندك آبى در حوض مانده بود ، پس در آب قضاى حاجت كرد و همه جاى حوض را با كثافت آلود .
بهترين سخنى كه خواندهام سخن صاحب بن عبّاد است و آن چنين است : برادر من ! تو در پستى و زفتى چنان شيوهء نادرى آوردى كه هوش مادر بدان نرسيد .
و او چون بر سر آبى در مىآمد و آب مىنوشيد و چارپايش را سيراب مىكرد از غايت بخل آن را با خاك و كلوخ مىانباشت .
برثن الأسد .
پنجه شير . گويند ابو العميثل بر عبد اللّه طاهر وارد شد . چون دست او را بوسيد ، عبد الله گفت ، زمختى سبيلهايت دستم را آزرد . گفت ، چنين نيست اى امير ، زيرا خارهاى خارپشت پنجه شير را نيازارد .
در كتاب المبهج آوردهام : هر كس از دندان نيش شير يا پنجهء وى خلال گيرد آزرده و غمگين شود مرگ او برسد .
برد الشّباب .
استعارهء « برد جوانى » را بسيار به كار بردهاند ، امّا بهترين آنچه من شنيدهام در شعرى از ابن الرومى است در حق عبيد الله بن عبد الله بن طاهر ، كه امير سيّد خداوند يارى خويش را بر وى بر دوام بدارد - بر من خواند :
ايا برد الشّباب و كنت عندى * من الحسنات و القسم الرّغاب
لبستك برهة لبس ابتذال * على علمى بفضلك فى الشّباب
و لو ملّكت صونك فاعلمنه * لصنتك فى الجديد من العياب
و لم ألبسك الّا يوم فخر * و يوم زيارة الملك المهاب
يعنى : هان اى برد جوانى كه تو از جملهء نيكيها و بهرههاى دلپذير ، با من بودى هر چند من ارزش تو را مىدانستم امّا روزگار دراز در جوانى ، تو را همچون جامهء هر روز نيمه مىپوشيدم اگر بار ديگر مىتوانستم تو را نگاه دارم يقين