تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
بگرداند و رها كند خداوند جامهء خوارى به او پوشاند و او خود خوار و بىبها گردد .

باب السّماء .

در كتاب « المبهج » گفته‌ام كه در آسمان را با چيزى مانند « دعا » نتوان كوبيد .

باب اللّه .

در كتاب « المبهج » آورده‌ام كه : سبحان من بابه غير مرتج لمرتج « 1 » يعنى : پاكا آن خدايى كه در او به روى هيچ اميدوارى بسته نيست و علىّ بن الجهم گفته :
و افنية الملوك محجّبات * و باب الله مبذول الفناء
يعنى : آستانه پادشاهان پوشيده و بسته است ، امّا درگاه خداوند از آن همگان ، و به روى همه باز است .

بازى البرّ .

باز دشتى را گويند ، همان گونه كه عقاب دشتى گويند . و اين از آن روى است كه باز دشتى تيزبين‌تر و تيز پروازتر و شكارگيرتر از باز كوهى است شاعر گفته :
و كنت كبازى الجوّ قصّ جناحه * يرى حسرات كلّما طار طائر
يرى طائرات الجوّ يصفقن حوله * فيذكر اذ ريش الجناحين وافر « 2 »
يعنى : تو مانند باز هوا هستى كه بالهايش را بريده باشند كه هر گاه پرنده بال گشايد و پرواز كند اندوه بر جانش چنگ زند چون پرنده‌ها را كه در پيرامون وى بال مىزنند و پرواز مىكنند مىبيند از هنگامى كه بالهايش سالم بود ياد آرد .

بازى جحا .

بسيار شنيده شده كه عامه به باز جحا مثل مىزنند و من خود داستانى در اين‌باره شنيده بودم كه ديو آن را از ياد من برده ، و كنون چيزى به ياد ندارم .

بازيار الغراب .

پرورش دهندهء زاغ . شخص ارجمندى را كه دست به كار كوچكى زند كه پايگاه او را فرو كشد يا به كارى پردازد كه شايستهء او نباشد به بازدار زاغ مانند كنند . ابن معتزّ در وصف شراب سياه كه نوشيدن آن مايهء ملالت و دلزدگى است گفته :
هامش
( 1 ) - مرتج اول صفت مفعولى است از باب افعال از ريشهء « رتج » يعنى بسته . و دومى اسم فاعل است از باب افتعال از ريشه « رجو » ( م . ) ( 2 ) - متن : طائر . ضبط چاپ ابراهيم صالح را برگزيديم . ( م . )
ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى ) — صفحة 62 | عبد الملك الثعالبي النيسابوري / رضا انزابى نژاد